DRESS

سلام به همه ی سکس دوستای گلم خوبین . من یه فیلتر شکن آوردم برای این که راحت همه ی سات ها رو باز کنین و حال کنین . تازه اینم آدرس جدید و فعال ما .ما فقط تو این سایت جدید فعالیت میکنیم.
[ نشانی ما: dastan3xy.persiangig.com ]
برای دانلود فیلتر شکن برین به آدرس بالا.

نوامبر 1, 2009 at 3:36 ب.ظ. بیان دیدگاه

این ایمیل منه…

http://www.amirlover0912@yahoo.com
راستی یه بسیج کونی اومده به من گفته بی ناموس یه کی نیست بگه کس ننه خودتون از جدتون تا ننهتون جندس. باور نمیکنین پس این داستان آخوند رو بخونین.

سال 77 بود كه از اخراج شدم .. علتشم نفهميدم…… اما خودم خوب ميدونم كه علتش چي بود…… يه سوتي داده بودم … يه سوتي وحشتناك …….. بذارين ماجرا رو بگم:
من از سال 70 وارد سپاه شدم و به مرور مراحل ترقي رو طي كردم و سال 74 محافظ يكي از مسولين قوه قضاييه در قم شدم و بعد از گذشت يكسال با حاج آقا خيلي خودموني شده بودم و تقريبا از تمام جيك و پيك زندگيش خبر داشتم.
البته بگم ها .. الان كه دارم اين مطالبو مينويسم اون حاج آقا از كار بركنار شده و گندكارياش برملاشده.. والا من هيچ وقت جرات نميكردم بنويسم.
به هر حال….. بعد از گذشت يه مدتي.. حاج آقا به من گفت كه حاضري راننده شخصي منم بشي و هم حقوق محافظت رو بگيري و هم حقوق رانندگي رو .. مام كه برامون فرقي نداشت (چون هميشه بايد با حاج آقا ميبوديم)…. از خدا خواسته قبول كرديم…. حاج آقا بعدها گفت كه من به رانندم اعتماد نداشتم .
ما شديم هم راننده و هم محافظ… حتي خريد خونه حاج آقا رو هم انجام ميدادم.. اينقدر با حاج آقا عياق شده بودم كه حتي بعضي شبا كه دير ميومديم خونه و صبح زود فردا هم بايد ميرفتيم سر كار منزل حاج آقا ميموندم.
ما جوون بوديم و سربزير…… اما خب اينقدر خونه حاج آقا رفته بودم و ارتباط زيادي با خونواده حاج آقا داشتم كه دختر و همسر حاج آقا مثل خواهر و مادراي من شده بودند…… پسراي حاج آقام .. منو عمو خطاب مي كردند ….. مسايلي كه بعدها با خونواده حاج آقا پيدا كردم رو بي خيال ميشم و ميرم سر اصل مطلب كه همانا علت اخراج من هست!
دوستان …… من متاسفانه در هر روز فرصت خيلي كمي براي نوشتن دارم .. بخاطر همين اجازه بدين همين طور تيكه تيكه بنويسم.
حاج آقا خيلي اهل خوشگذروني بود.. البته مشروب نمي خورد ها !.. اما ترياك خيلي مي كشيد …. اونم نه ازون ترياكهاي تقلبي….. ترياكي كه برا حاج آقا مياوردن يه رنگ قهوه اي خيلي ملايمي داشت و واقعا وقتي ميشستي پاي منقل ٬ حسابي نعشه ميشدي!(چندين بار حاج آقا ما رو هم دعوت كرد كه چند پك بزنيم!!!)
البته حاج آقا ميگفت دكتر براش تجويز كرده .. اما من اينطور فكر نمي كنم.
در ضمن حاج آقا يه باغ خيلي زيبا هم در يكي از ييلاقات اطراف قم داشت كه اكثرا اونجا ميرفت و بساط منقلشو راه مينداخت……. خيلي وقتهام دوستان حاج آقا هم ميومدن و دسته جمعي صفا ميكردند…… حتي چند بار يكي از مسوولين بلند پايه هم اومد اونجا و مهمان حاج آقا بود!
ازونجايي كه اين حاج آقاي ما خيلي مرد بود.. زياد با خانمش اين ور و اون ور نميرفت و هميشه براي تفريح يا تنها ميرفت يا با چند نفر از دوستانش كه اونها هم معمم بودن…..
بساط حاج آقا هم حسابي بود….. انواع و اقسام ميوه جات (مخصوصا انگور)٬ چند نوع كباب . جوجه كباب (حاج آقا برنج نمي خورد.. اما تا دلتون بخواد كباب مي خورد) و شربت و فالوده و…….
اكثر مواقع كه حاج آقا ميرفت باغش… منم همراش بودم و البته بعضي وقتهام خودش سويچ ماشين و مي گرفت و به من مي گفت چون خسته اي برو استراحت كن و خودش تنهايي ميرفت…….
ماهها مي گذشت و لطف و كرم حاج آقا به من بيشتر و بيشتر ميشد ….. هم حقوقم كلي رفته بود بالا و هم كلي وام براي خريد خونه و ماشين و غيره به من ميدادند…… البته شوخي هاي حاج آقا هم با من خيلي بيشتر شده بود .. به طوري كه يكبار بشوخي زوركي مي خواست براي ما يك زن بيوه رو صيغه كنه.. كه البته چون ما نامزد داشتيم زير بار نرفتيم ….
البته بعد از اون قضيه تا يه مدتي حاج آقا با ما سرسنگين شده بود….. اما ما فكر مي كرديم كه حاج آقا مي خواد ما رو امتحان كنه!.. نيست دخترشو بايد ميبردم مدرسه و مياوردم .. گفتيم شايد احساس ناراحتي ميكنه .. ميخواد ما رو آزمايش كنه كه مورد اعتماد هستيم يا نه !(براي اطلاع اون عزيزي هم كه گفت حتما ترتيب دخترش يا خانمشو دادي بايد عرض كنم كه من هيچ وقت تو زندگيم خيانت نكردم و اميدوارم نكنم….. اون دختر امانت بود)…… البته من نيست نامزد داشتم ٬ حتي يكبارم نشد كه با ديد بد به اين دختر نگاه كنم يا يه فكرايي بره تو سرم…… خانمشم واقعا مثل مادر بود براي من.. خدا از بزرگي كمش نكنه.
رزوها سپري ميشد و ما كم كم حاليمون ميشد كه حاج آقا خيلي سر و گوشش ميجنبه!… به مقتضاي كارش ٬مردم زياد بهش مراجعه مي كردن….. وقتي يك زن يا دختري ميومد پيشش .. يه لحظه چشم از تو چشمش بر نميداشت!…..
ما پيش خودمون ميگفتيم .. حتما همون طوري كه دكتر به بيمارش محرمه ٬ نگاه كردن به صورت خانمها هم براي حاج آقا ٬ طبق روايات شرع ٬ مشكلي نداره.
عرض ميكردم كه يواش يواش داشت سر و گوشمون باز ميشد!….. حالا گناه حاج آقا رو نمي خوام بشورم٬…. بهش تهمت بزنم … اما اگه غلط نكنم يه چند باري كه خانمها براي حل مشكلاتشون پيشش ميرفتن…… با بعضيهاشون كه چشم خواهري قشنگ تر بودن يه طور ديگه رفتار ميكرد….. نمي دونم .. اصلا بي خيال !!!
مدتها ميگذشت و ما همچنان در خدمت حاج آقا بوديم….. تا اينكه يك بار براي حل يك مسئله حقوقي٬ به آمل رفتيم. يك ماموريت مثل همه ماموريتهاي ديگه بود … گويا ٬ يك تازه دامادي كه ظاهرا وضع مالي خوبي هم داشته فوت كرده بوده و بين بيوش و خانواده پسر ٬ بر سر ارث و ميراث اختلاف بوجود اومده بوده….
ما شب رو مهمان رئيس دادگستري آمل بوديم و چون حاج آقا از مسئولين بلند پايه بود.. هر جا ميرفتيم حسابي تحويلش ميگرفتند.. اون شبم ٬ اون بنده خدا سنگ تموم گذاشت….. البته چون ميدونستن كه حاج آقا بعلت بيماري (كه ما آخرش نفهميديم چه بيماريي بود!).. ترياك ميكشن… بساط منقل هم به پا بود……… با تجربه اي كه من كسب كردم ٬ اصولا اون كسايي كه تو دادگستري كار ميكنن و مسئوليتي دارن٬ ترياكي كه بهشون ميرسه .. هم مجاني هست .. هم درجه يك
به هر جهت…… اون شب كذايي گذشت و فردا صبحش حاج آقا بايست ميرفت دادگاه…. اما قبل از دادگاه حاج آقا گفت كه مي خواد با طرفين صحبت كنه كه اگه بشه كارشون قبل از دادگاه تموم بشه و مصالحه كنن…. تو دفتر رئيس دادگستري نشسته بوديم كه خانواده ي اون پسر مرحوم و پشت سرشون بيوه ي تازه دادماد وارد شدن…… به محض اينكه چشم حاج آقا به اون بيوه افتاد …. من قشنگ متوجه شدم كه حاج آقا بدنش لرزيد!!!!!!
واقعا ٬ چشم خواهري٬ زن زيبايي بود.. من زياد به زن و دخترا نگاه نمي كردم… اما وقتي لرزش حاج اقا رو ديدم .. ناخدآگاه توجهمو جلب كرد…….. يك زن 22و23 ساله…… سفيد مثل برف٬ چشماي آبي… يه ذرم تپل .. موهاي بور …… و سينه هاي درشت!… سينه هاش با اينكه چادر سرش بود.. اما قشنگ تو چشم ميومد!!!! .. استغفر الله ……. زن به اين قشنگي خيلي كم ديده بودم!
البته عشوه هايي كه ميومد و ابروي كه براي حاج آقا ميكشيد.. اين دلبري رو صد چندان كرده بود.
با ديدن تغيير احوال حاج آقا (البته براي من كه همش با حاج اقا بودم اين تغيير حالت مشخص بود).. تمام حواسم رفت كه ببينم حاج آقا چيكار مي خواد انجام بده!
البته حاج آقا يه پسر جوون يا يه آدم بي تجربه نبود كه دست و پاشو گم كنه….. با طرفين صحبت كرد و بر خلاف هميشه .. من احساس كردم كه داره يه طوري صحبت ميكنه كه طرفين رو به جون هم بندازه.. كه همين طورم شد.. تو جلسه دادگاه حسابي دعو بالا گرفت و حاج آقام عصبوني شد و گفت : حالا كه حاضر نيستين كنار ياين و دعوا راه انداختين بايد بياين قم.. هفته ي ديگه جلسه دادگاهتون رو تو قم ادامه ميديم….. من بيكار نيستم كه اين همه راه پاشم بيام اينجا ٬ دعواي شما رو ببينم….. حكم شما رو من بايد صادر كنم…… منم فرصت ندارم .. و ازين حرفا.
من چشم آب نمي خورد كه كاسه اي زير نيم كاسه باشه.. چون اين اولين بار بود كه دادگاه شهرستاني رو مي خواست ببره قم!!!!
تو راه برگشت به قم حاج آقا هيچ حرفي نميزد و تو فكر بود.. مام هيچي نگفتيم.
چند روز بعد دمدماي ظهر بود كه حاجي مارو خواست و بهم گفت كه مهمون داره و برم وسائل پذيرايي رو براش تو باغ اماده كنم.
مام رفتيم و ميوه و متخلفات ديگه رو آماده كرديم و طبق دستور حاج آقا چند تا قالب يخ هم گرفتيم و انداختيم داخل حوضي كه وسط ايوون خونه بود و چون تابستون بود هوا گرم بود روشم با يه پارچه برزنتي كشيدم كه ديرتر يخا اب شه.
اين باغ حاج آقا خيلي موقعيت استراتژيكي داشت…. يه باغ خيلي بزرگ با يه ويلا درست وسطش. در باغم توي يه كوچه اي بود كه هيچ در ديگه اي داخلش نبود و اصلا تا كيلومترها هيچ روستايي زندگي نميكرد.
ويلاي باغ هم يه ساختمون يك طبقه با معماري سنتي بود كه درست در مركزش يه ايوون كوچيك داشت كه حاج آقا معمولا اونجا ميشست و بساطشو اونجا راه مينداخت.
خلاصه بگم كه هيچ كس نمي تونست بفهمه كه تو باغ چه خبره…… به خاطر همينم بود كه معمولا مهمونيهاي خصوصي حاج آقا اونجا برگزار ميشد و مسئولان ديگه هم با خيال راحت كه كسي خبردار نميشه از حضورشون تو اين مهمونيها حاضر ميشدند.
وقتي برگشتم به دفتر حاج آقا گفت كه برم دنبال مهمونش تو ترمينال و وقتي بهم گفت كه مهمونش كيه شكم به يقين تبديل شد……. بله همون خانم بيوه كه تو آمل ديده بوديمش!
راس ساعت مقرر رفتيم ترمينال و خانم رو كه منتظر ما بود سوارش كرديم و برديمش به سمت باغ. تو راه هم طبق دستور حاج اقا يه كباب حسابي هم برا خانم خريديم .
خانم رو كه خودشو مهناز معرفي كرده بود به باغ رسوندمش و همه چيز رو براش مرتب كردم و طبق دستور حاج آقا تلفنم رو بهش دادم كه هر وقت كاري داره بهم زنگ بزنه و اونجا رو ترك كردم.
به دفتر كه رسيدم حاج آقا منتظر من بود كه ببرمش خونه….. ازم پرسيد كه همه چي مرتبه و منم بهش گزارش كارمو دادم… اونم تو راه كلي از بي كسي خانم و اينكه اينجا كس و كاري نداره و در حقش ظلم شده و بايد مراقبش بود و ازين جور حرفا زد كه مثلا من باور كنم كه از روي انساندوستي اين كارو انجام داده……
حاج آقا رو كه رسوندم خونه ديگه شب شده بود. حاج آقا بهم گفت كه فردا خودش ميره دفتر و من حدود ساعت 9 صبح برم دنبال مهناز تا ببرمش دادگاه.
خداحافظي كرديم و رفتيم خونه….. اما مگي شيطون دست بردار بود……… هي گولمون ميزد كه بريم باغ !……. مام برا اينكه يه مقدار از اين حال و هواي گناه آلود دور شيم رفتيم مسجد و نمازمونو خونديم و هي به خودمون القا مي كرديم كه بي خيال موضوع شيم……….
اما نخير………. نميشد كه نميشد…….. زن به اين هلويي داخل يه باغ كه كليد دارش هم شما باشين تك و تنها ست…… اونم زني به اين لوندي كه وقتي داشتم از ترمينال ميبردمش باغ كلي باهام لاس زده بود……….. نه !…….. نميشد كه نميشد اين فرصت رو از دست داد.
خلاصه بالاخره تصميم گرفتيم كه بريم …….
نزديكاي باغ كه رسيدم ماشين و يه جايي مخفي كردم كه كسي نبيندش و پياده رفتم به سمت باغ……. كليد و انداختم به در و در باز كردم و آهسته رفتم به طرف ويلا.
هنوز به ساختمون نرسيده بودم كه صداي خنده هاي مهناز و شنيدم!…….. چي شد ؟!!!!!! ..
رفتم لاي درختا و تو دل تاريكي رفتم مقابل ايوون ……… چراغ ايوون روشن بود و منم تا اونجايي كه ميشد رفتم جلو (چون وسط درختا تاريك بود منو هيچ كس نمي تونست ببينه)……..
بله……… فهميدم كه چقدر ساده هستم………. حاج آقا با اون شيكم گندش لم داده بود كنار مهناز خانم و مهنازم با دستش ميزد رو شيكم حاج آقا و دوتايي مبخنديدن!
مهناز يه شلوار لي تنگ تنگ پوشيده بود با يه تاپ……. با اين لباس صدبرابر جيگر تر شده بود……
يواش يواش رفتن تو كاراي سكسي……… همون كارايي كه همتون بهتر از من بلدين……..
اما اين مهناز استاد مسلم سكس بود…. وقتي داشت معامله حاج آقا رو ميكرد تو دهنش٬ با چشمش حالات حاج‌اقا رو نيگاه ميكرد و هر وقت حاجي از يه حركتي بيشتر حالي به حالي ميشد اون حركتو بيشتر انجام ميداد……
موقعي كه حاج آقا مي خواست شروع كنه به تلمبه زدن يه حركتي كرد كه براي من خيلي جديد بود!
مهنازو بغل ميكرد و مهناز و ميشوند داخل حوض آب يخ…….. مهنازم با جيغ هاي شيطنت بارش ميگفت كه :حاج آقا يخ كردم….. حاج آقا يخ كردم…….. يه چند دقيقه اي كه تو آب يخ نيگرش ميداشت مياوردش بيرون و شروع ميكرد به تلمبه زدن…….. مي دونين چرا اينكارو ميكرد؟… برا اينكه فرج مهناز خانم تنگ تر بشه و لذت بيشتري به حاج آقا دست بده!.. عجب مارمولكي بود اين حاجي ها .. نه؟!!!!
ترياكها هم كه كار خودشونو خوب انجام داده بودن و هرچي تلمبه ميزد ارضا نميشد…… البته مهناز خيلي فعال بود… هم زير و رو كار ميكرد و به ارضا شدن حاج آقا كمك ميكرد………..
حاجي مثل يه سگ سفيد پير كه دويده باشه ٬عرق كرده بود و او .. او .. ميكرد. به هر ترتيب…… چند باري خودشو ارضا كرد.
از شما چه پنهون كه ما هم چند بار خودمونو راحت كرديم!
چند روز بعد از اين ماجرا يه روز مهناز به من زنگ زد و ازم خواست كه به خاطر زحمات حاج اقا ازش تشكر كنم!
تو راه برگشت به خونه بوديم كه حاج آقا خيلي سر كيف بود و با من حسابي شوخي راه انداخته بود…….. تلفن مهناز يادم افتاد و ما هم با خنده گفتيم راستي مهناز خانم هم زنگ زد از زحماتي كه براش كشيدين تشكر كرد…….. گفت مهناز كيه ديگه ….. مام گفتيم هموني كه اون شب بردينش باغ و براش زحمت كشيدين!
همه چي تموم شد…….. شب كه رسيدم خونه از مقرمون احضار شدم… فرماندمون حكم اخراج منو داد دستم و گفت برو خدا رو شكر كن كه به همين همه چي ختم شده و دادگاهيت نكردن……. مام دممونو گذاشتيم رو كولمونو با يه تجربه بزرگ خارج شديم :
لعنت بر دهاني كه بي موقع باز شود!

____________________________-

اول از خودم بگم که من یه پسر سبزه هستم که به قول دخترا خیلی خیلی با مزه هستم و یه قد 180 سانتی و وزن 82 کیلو و کلا یه پسر خوش تیپ هستم و من تو مهاباد دانشجو بودم دانشگاه آزاد و کامپیوتر می خونم.
خوب بریم سر اصل مطلب: من این چند ساله که تو دانشگاه بودم و قبل از اون خیلی پسر تابلویی بودم و کلا حرف های زیادی پشت سرم بوده و هست. و اکثر دختر های دانشگامون منو می شناسن خوب از اینا بگذریم این ترم آخری به من خیلی خوش گذشت و هرچی کون و کس خواستم تونستم بکنم برا همین بود که تو خوابگاه همه منو می شناختن و می گفتن من با دوخترا دوست می شم و حال و حول خودم رو می کنم و بعد ولشون می کنم . اینم بگم که من دانشجوی خیلی زرنگ رشته من هم کامپیوتر بودم و رابطه من با استاد ها خیلی خوب بود و همه منو دوست داشتن حتی بعضی از استاد ها منو برای امتحان های عملی بعضی از رشته ها به عنوان مراقب انتخاب می کردند.
خوب ماجرای من از یک از این امتحان ها شروع شد که رشته حسابداری امتحان داشتن و من هم مراقب بودم و خدایی خیلی هم به بچه ها می رسوندم اما بعضی از دختر ها که هیچی بلد نبودن خیلی خودشون رو برای من لوس می کردن که یکیشون خیلی چشم منو گرفت و چند سوال رو هم بهشون رسوندم اما ظاهرا خانم خراب کرده بود و بعد امتحان که من با استاد نشسته بودیم پای کامپیوتر و برنامه هاشون رو چک می کردیم این دختره 6 شدش و من هیچی به استادم نگفتم و بعد که تموم شد دختره اومد پیشم و 2 ساعت به من گفت تو رو خدا یه کاری کن قبول بشم . خدایی من اون موقع هم کاری به این دختره نداشتم و اصلا به یه چشم دیگه نیگاش نکردم اصلا خیلی برام مهم نبود و فقط رفتم یه سفارش به استاد کردم و تمو شد و به زور نمرش شد 10 و از من تشکر کرد و تموم شد. و تو موقع امتحانات من این دخترو ندیدم و اصلا بهش فکر نمی کردم چون کار ما تو خونه دانشجویمون با دوستامون این چند شب آخر شده بود گریه کردن که دانشجویمون تموم میشه و از این کسه شعرا که همدیگه رو نمیبینم و این خاطرات همش تموم می شه تا اینکه امتحانات تموم شد و همه بچه ها رفته بودن و من 1 روز دیگه موندم خدایی چون خیلی دلم گرفته بود موندم و 1 شب تنها بودم و فرداش که رفتم دانشگاه برای اخرین بار همه جای دالنشگاه رو ببینم و از کارمندها خداحافظی کرد و تو حیاط دانشگا کس چرخ می زدم و خاطراتم رو مرور می کرد و خدایی خیلی هم دوست داشتم این روز آخر یه کسی به طور من بخوره اما از شانس بد من چون امتحان تموم شده بود دوست دخترام همه رفته بودن و من هم کف کف بودم و عزم خودم رو جزم کردم که این روز آخر حتمی باید یه کس بکنم . تو حیاط ول بودم که همون دختره رو که اون روز من مراقبش بودم و براش نمره جور کردم رو دیدم که ناراحته به محض دیدین خانم تو کونم عروسی به را افتاد و گفتم که بعلههههههههههههه… کوس رو افتادیم!
خدایی دختر خیلی با حالی بود با آرایش توپ و اندام سکسی با کونهای بزرگ و رفتم جلو سلام کردم و خودم رو به مظلومی زدم و گفتم که چتونه چرا اینجوری هستین نمره رو هم که گرفتین(با حالت منت گذاری) دیگه چی می خواین؟
گفت برو بابا دلت خوشه!
گفتم چی شده؟
گفت هیچی مشروط شدم و این ترم اخراجم می کنن
من هم فورا یه فکر بکر به مخم زدش و گفتم برا اینه که ناراحتی من حلش می کنم. و نذاشتم که حرف بزنه گفتم اما می خوام یه چیزی بهت بگم من از اون روز اولش از تو خوشم اومده و از این کس شعرا …
گفتم پاشو!
می خواستم مخشو بزنم . که به من گفت شما.. شما که همه ازتون تعریف می کنن که چقدر شیطون هستین تازه …. تموم هم شدین می خواید با من دوست بشین که چی بشه بی خیال برا نمرم چی کار می کنید من هم که دیدم دارم کیر می خورم گفتم …. که چند نمره لازم داری برا مشروط نشدن؟
گفت 8 نمره من هم گفتم خوب یعنی این 10 که اون روز برا جور کردم بشه 14 حل میشه (چون اون درس 2 واحدی بود پس با این 4 نمره 8 نمره کسریش جور می شد).
گفت آره من هم گفتم کاری نداره حالا زنگ می زنم به استاد و حل می شه بعدش که گوشیم رو برداشتم که زنگ بزنم که گفتم حالا اگه استاد جواب منو نده که خیلی بد می شه تصمیم گرفتم که الکی زنگ بزنم و حرف بزنم اما اونجا تابلو بود و می فهمید گفتم موبایلم شارژ نداره بیا بریم خونه ما اونجا میشنییم زنگ می زنم و حل میشه هرچی گفتم گفت نه نمیام و نمی خواست پا بده خلاصه به اینجا رسیدیم که بریم بیرون از مخابرات زنگ بزنیم و اگه استاد گفت باشه بیاد خونه ما منو نگه که تو کونم عروسی بودش
ما رفتیم مخابرات و من هم الکی شروع به شماره گرفتن کردم که مثلا شماره استاد رو می گیرم و کلی الکی حرف زدم و چاپلوسی می کردم و این و در آخر هم تشکر کردم و این دختره که نگو داشت دیونه می شد از خوشحالی و خلاصه نقشه من گرفت . گفتم اینم از نمره که دیگه مشروط نشی بریم خونه!
خانم موافقت کرد و با یه تاکسی رفتیم ….
و رفتیم خونه ما و نشستیم اول که خودش مانتوش رو دار آورد و نشست و من هم یه کم کس شعر براش گفتیم که بابا این حرفا که می زنن در مورد من دروغه و این و یه کم که مخش رو زدم یه لب ازش گرفتم و خوابوندم رو زمین و یه کم ازش لب گرفتم که یادم اومد باید به کیرم اسپری بزنم که این روز آخر یه حال خوب بکنیم بعدش به بهانه دستشویی رفتم اسپری بزنم و بهش گفتم که تا بر می گردم خودت رو آماده کن رفتم بیرون برگشتم دیدیم خانم هیچی نکرده و همینجور نشسته
گفتم چرا هیچی نکردی گفت نمی خوام و اینا تو بدی منو حالا می کنی و میری و من هم گفتم عوضش کاری کرم که مشروط نشی و به هر حال دختره راضی شد و لباساشو در اورد…..
وایییییییییییی چی میدیدم قشنگترین سینه توی عمرم زودی تا لباسش رو در آورد پریدم و نزدیم 15 دقیقه سینه های بلوریش رو خودرم و حال کرد. و بعد گفت نوبت منه و شلوار من و در اود و با حرص ولع خاصی کیرم رو می خورد و منو دیونه کرد حتی بیضه های منو حورد که منو تا عرش آسمون ها می برد و داشتم دیونه می شدم دیگه داشتم برا کون و کوسش دیونه می شدم و پا شدم و شلوار در اوردم که دیدیم خانم از شدت حشر شرت قرمز توریشو خیس خیس کرده منم زودی شرتشو در اوردم که نگید چی دیدم…؟
وای خدا من من که 22 سال دارم و این همه کوس کردم و این همه عکس و فیلم دیدم تا حالا همچین کسی ندیده بودم ….. سفید ناز گوشتی و تمیز با یه بوی عطر ملایم ووووو وای حالا که دارم اینا رو می نویسم کیرم باز بلند شده….
خلاصه افتاد م به جون کسش و تا جون داشتم خوردم بیچار داشت دیونه می شد اینو از جیغاش فهمیدم و اینکه سر منو به کسش می چشپوند من هم با چوچولش و هم با کسش بازی می کردم و زبونم رو توکسش کرده بودم و با انگشتم چوچولش رو تکون می دادم که بعد از 10 دقیقه احساس کردم که بدنش گرم شد و صداش عوض شد و همه بدنش لرزید و یه اه بلند کشید و ارضا شد دیگه نوبت من بود من هم بلند شدم اونو دمر کردم و انگشتم را با کرم چرب کردم و تو کونش می کردم اولش انگشتم خیلی سخت تو کونش می رفت اما کم کم کونش رو باز کردم و با 2 انگشت مشغول بودم که بیچار التماس می کرد اما من گفتم صبر کن کیرم که رفت تو کونت خوب می شه و درد نداره (اما خبر نداشت قراره جر بخوره) و بعد سر کیرم رو چرب کردم و اروم سر کیرم رفت تو کونش یه داد زد و می خواست از زیر دستم فرار کنه و من هم که دیدم اینجوری همه کیرم رو کردم تو و یه داد کشید و فکر کنم حالش خراب شد و از حال رفت اما من فقط کون می دیدم و تلمبه می زدم بعد از چند دقیقه که حالش خوب شد دوباره آه و ناله می کرد و همچنین لذت می برد چون می گفت تا ته بکن جرم بده و اه و ناله می کرد و این حرفا من حشری می کرد و تند تر تلمبه میزدم و چو چون اسپری زده بودم 2- دقیقه هی تلمبه زدم اما اینقد التماس کرد که کیرم رو در آوردم و خود هم خسته شده بودم و چون من دوست دارم آبم بریزم تو دهن دختر ها گفتم کیرم رو بخور که امتناع می کرد . اما من تهدید کردم که دوبار کونتو می کنم قبوول کرد و 5 دقیقه کیرم رو خورد که تو یه لحظه احساس کردم که همه کمرم تو دهنش خالی شد و اندازه یه لیوان بزرگ(اغراق) فکر کنم آبم تو دهنش ریخت و زودی رفت دستشویی دهنش رو بشوره اما بیچاره اینقد کیرم تو کونش بود که لنگا لنگ راه میرفت و بعدش کمی خودش رو مرتب کرد و از من بابت نمره تشکر کرد و من هم بابت کونش تشکر کردم و بوسم کرد و رفت و من هم وسائل رو جمع کردم اومدم شهرمون….
اما حالا که 2 هفته از اون ماجرا می گذره من باید برم مهاباد برای تصفیه حساب و همچنین وسائلمو بیارم و می ترسم این دختره رو ببینم . حالا که فهمیده من اصلا زنگ نزدم به استاد و چه بلای سر خودش اورده و برای 4 نمره که اصلا در کار نبوده خودش رو جر داده…. و احتمالا حالا اخراج شده باشه و دنبال پوست سرم بگرده به هر حال چیکار کنم حشر من اون روز بالا زده بود و کوس می خواست به خاطر آخرین روز و به آرزوش رسید

اکتبر 12, 2009 at 4:11 ب.ظ. بیان دیدگاه

این ایمیل منه…

http://www.amirlover0912@yahoo.com
راستی یه بسیج کونی اومده به من گفته بی ناموس یه کی نیست بگه کس ننه خودتون از جدتون تا ننهتون جندس. باور نمیکنین پس این داستان آخوند رو بخونین.

سال 77 بود كه از اخراج شدم .. علتشم نفهميدم…… اما خودم خوب ميدونم كه علتش چي بود…… يه سوتي داده بودم … يه سوتي وحشتناك …….. بذارين ماجرا رو بگم:
من از سال 70 وارد سپاه شدم و به مرور مراحل ترقي رو طي كردم و سال 74 محافظ يكي از مسولين قوه قضاييه در قم شدم و بعد از گذشت يكسال با حاج آقا خيلي خودموني شده بودم و تقريبا از تمام جيك و پيك زندگيش خبر داشتم.
البته بگم ها .. الان كه دارم اين مطالبو مينويسم اون حاج آقا از كار بركنار شده و گندكارياش برملاشده.. والا من هيچ وقت جرات نميكردم بنويسم.
به هر حال….. بعد از گذشت يه مدتي.. حاج آقا به من گفت كه حاضري راننده شخصي منم بشي و هم حقوق محافظت رو بگيري و هم حقوق رانندگي رو .. مام كه برامون فرقي نداشت (چون هميشه بايد با حاج آقا ميبوديم)…. از خدا خواسته قبول كرديم…. حاج آقا بعدها گفت كه من به رانندم اعتماد نداشتم .
ما شديم هم راننده و هم محافظ… حتي خريد خونه حاج آقا رو هم انجام ميدادم.. اينقدر با حاج آقا عياق شده بودم كه حتي بعضي شبا كه دير ميومديم خونه و صبح زود فردا هم بايد ميرفتيم سر كار منزل حاج آقا ميموندم.
ما جوون بوديم و سربزير…… اما خب اينقدر خونه حاج آقا رفته بودم و ارتباط زيادي با خونواده حاج آقا داشتم كه دختر و همسر حاج آقا مثل خواهر و مادراي من شده بودند…… پسراي حاج آقام .. منو عمو خطاب مي كردند ….. مسايلي كه بعدها با خونواده حاج آقا پيدا كردم رو بي خيال ميشم و ميرم سر اصل مطلب كه همانا علت اخراج من هست!
دوستان …… من متاسفانه در هر روز فرصت خيلي كمي براي نوشتن دارم .. بخاطر همين اجازه بدين همين طور تيكه تيكه بنويسم.
حاج آقا خيلي اهل خوشگذروني بود.. البته مشروب نمي خورد ها !.. اما ترياك خيلي مي كشيد …. اونم نه ازون ترياكهاي تقلبي….. ترياكي كه برا حاج آقا مياوردن يه رنگ قهوه اي خيلي ملايمي داشت و واقعا وقتي ميشستي پاي منقل ٬ حسابي نعشه ميشدي!(چندين بار حاج آقا ما رو هم دعوت كرد كه چند پك بزنيم!!!)
البته حاج آقا ميگفت دكتر براش تجويز كرده .. اما من اينطور فكر نمي كنم.
در ضمن حاج آقا يه باغ خيلي زيبا هم در يكي از ييلاقات اطراف قم داشت كه اكثرا اونجا ميرفت و بساط منقلشو راه مينداخت……. خيلي وقتهام دوستان حاج آقا هم ميومدن و دسته جمعي صفا ميكردند…… حتي چند بار يكي از مسوولين بلند پايه هم اومد اونجا و مهمان حاج آقا بود!
ازونجايي كه اين حاج آقاي ما خيلي مرد بود.. زياد با خانمش اين ور و اون ور نميرفت و هميشه براي تفريح يا تنها ميرفت يا با چند نفر از دوستانش كه اونها هم معمم بودن…..
بساط حاج آقا هم حسابي بود….. انواع و اقسام ميوه جات (مخصوصا انگور)٬ چند نوع كباب . جوجه كباب (حاج آقا برنج نمي خورد.. اما تا دلتون بخواد كباب مي خورد) و شربت و فالوده و…….
اكثر مواقع كه حاج آقا ميرفت باغش… منم همراش بودم و البته بعضي وقتهام خودش سويچ ماشين و مي گرفت و به من مي گفت چون خسته اي برو استراحت كن و خودش تنهايي ميرفت…….
ماهها مي گذشت و لطف و كرم حاج آقا به من بيشتر و بيشتر ميشد ….. هم حقوقم كلي رفته بود بالا و هم كلي وام براي خريد خونه و ماشين و غيره به من ميدادند…… البته شوخي هاي حاج آقا هم با من خيلي بيشتر شده بود .. به طوري كه يكبار بشوخي زوركي مي خواست براي ما يك زن بيوه رو صيغه كنه.. كه البته چون ما نامزد داشتيم زير بار نرفتيم ….
البته بعد از اون قضيه تا يه مدتي حاج آقا با ما سرسنگين شده بود….. اما ما فكر مي كرديم كه حاج آقا مي خواد ما رو امتحان كنه!.. نيست دخترشو بايد ميبردم مدرسه و مياوردم .. گفتيم شايد احساس ناراحتي ميكنه .. ميخواد ما رو آزمايش كنه كه مورد اعتماد هستيم يا نه !(براي اطلاع اون عزيزي هم كه گفت حتما ترتيب دخترش يا خانمشو دادي بايد عرض كنم كه من هيچ وقت تو زندگيم خيانت نكردم و اميدوارم نكنم….. اون دختر امانت بود)…… البته من نيست نامزد داشتم ٬ حتي يكبارم نشد كه با ديد بد به اين دختر نگاه كنم يا يه فكرايي بره تو سرم…… خانمشم واقعا مثل مادر بود براي من.. خدا از بزرگي كمش نكنه.
رزوها سپري ميشد و ما كم كم حاليمون ميشد كه حاج آقا خيلي سر و گوشش ميجنبه!… به مقتضاي كارش ٬مردم زياد بهش مراجعه مي كردن….. وقتي يك زن يا دختري ميومد پيشش .. يه لحظه چشم از تو چشمش بر نميداشت!…..
ما پيش خودمون ميگفتيم .. حتما همون طوري كه دكتر به بيمارش محرمه ٬ نگاه كردن به صورت خانمها هم براي حاج آقا ٬ طبق روايات شرع ٬ مشكلي نداره.
عرض ميكردم كه يواش يواش داشت سر و گوشمون باز ميشد!….. حالا گناه حاج آقا رو نمي خوام بشورم٬…. بهش تهمت بزنم … اما اگه غلط نكنم يه چند باري كه خانمها براي حل مشكلاتشون پيشش ميرفتن…… با بعضيهاشون كه چشم خواهري قشنگ تر بودن يه طور ديگه رفتار ميكرد….. نمي دونم .. اصلا بي خيال !!!
مدتها ميگذشت و ما همچنان در خدمت حاج آقا بوديم….. تا اينكه يك بار براي حل يك مسئله حقوقي٬ به آمل رفتيم. يك ماموريت مثل همه ماموريتهاي ديگه بود … گويا ٬ يك تازه دامادي كه ظاهرا وضع مالي خوبي هم داشته فوت كرده بوده و بين بيوش و خانواده پسر ٬ بر سر ارث و ميراث اختلاف بوجود اومده بوده….
ما شب رو مهمان رئيس دادگستري آمل بوديم و چون حاج آقا از مسئولين بلند پايه بود.. هر جا ميرفتيم حسابي تحويلش ميگرفتند.. اون شبم ٬ اون بنده خدا سنگ تموم گذاشت….. البته چون ميدونستن كه حاج آقا بعلت بيماري (كه ما آخرش نفهميديم چه بيماريي بود!).. ترياك ميكشن… بساط منقل هم به پا بود……… با تجربه اي كه من كسب كردم ٬ اصولا اون كسايي كه تو دادگستري كار ميكنن و مسئوليتي دارن٬ ترياكي كه بهشون ميرسه .. هم مجاني هست .. هم درجه يك
به هر جهت…… اون شب كذايي گذشت و فردا صبحش حاج آقا بايست ميرفت دادگاه…. اما قبل از دادگاه حاج آقا گفت كه مي خواد با طرفين صحبت كنه كه اگه بشه كارشون قبل از دادگاه تموم بشه و مصالحه كنن…. تو دفتر رئيس دادگستري نشسته بوديم كه خانواده ي اون پسر مرحوم و پشت سرشون بيوه ي تازه دادماد وارد شدن…… به محض اينكه چشم حاج آقا به اون بيوه افتاد …. من قشنگ متوجه شدم كه حاج آقا بدنش لرزيد!!!!!!
واقعا ٬ چشم خواهري٬ زن زيبايي بود.. من زياد به زن و دخترا نگاه نمي كردم… اما وقتي لرزش حاج اقا رو ديدم .. ناخدآگاه توجهمو جلب كرد…….. يك زن 22و23 ساله…… سفيد مثل برف٬ چشماي آبي… يه ذرم تپل .. موهاي بور …… و سينه هاي درشت!… سينه هاش با اينكه چادر سرش بود.. اما قشنگ تو چشم ميومد!!!! .. استغفر الله ……. زن به اين قشنگي خيلي كم ديده بودم!
البته عشوه هايي كه ميومد و ابروي كه براي حاج آقا ميكشيد.. اين دلبري رو صد چندان كرده بود.
با ديدن تغيير احوال حاج آقا (البته براي من كه همش با حاج اقا بودم اين تغيير حالت مشخص بود).. تمام حواسم رفت كه ببينم حاج آقا چيكار مي خواد انجام بده!
البته حاج آقا يه پسر جوون يا يه آدم بي تجربه نبود كه دست و پاشو گم كنه….. با طرفين صحبت كرد و بر خلاف هميشه .. من احساس كردم كه داره يه طوري صحبت ميكنه كه طرفين رو به جون هم بندازه.. كه همين طورم شد.. تو جلسه دادگاه حسابي دعو بالا گرفت و حاج آقام عصبوني شد و گفت : حالا كه حاضر نيستين كنار ياين و دعوا راه انداختين بايد بياين قم.. هفته ي ديگه جلسه دادگاهتون رو تو قم ادامه ميديم….. من بيكار نيستم كه اين همه راه پاشم بيام اينجا ٬ دعواي شما رو ببينم….. حكم شما رو من بايد صادر كنم…… منم فرصت ندارم .. و ازين حرفا.
من چشم آب نمي خورد كه كاسه اي زير نيم كاسه باشه.. چون اين اولين بار بود كه دادگاه شهرستاني رو مي خواست ببره قم!!!!
تو راه برگشت به قم حاج آقا هيچ حرفي نميزد و تو فكر بود.. مام هيچي نگفتيم.
چند روز بعد دمدماي ظهر بود كه حاجي مارو خواست و بهم گفت كه مهمون داره و برم وسائل پذيرايي رو براش تو باغ اماده كنم.
مام رفتيم و ميوه و متخلفات ديگه رو آماده كرديم و طبق دستور حاج آقا چند تا قالب يخ هم گرفتيم و انداختيم داخل حوضي كه وسط ايوون خونه بود و چون تابستون بود هوا گرم بود روشم با يه پارچه برزنتي كشيدم كه ديرتر يخا اب شه.
اين باغ حاج آقا خيلي موقعيت استراتژيكي داشت…. يه باغ خيلي بزرگ با يه ويلا درست وسطش. در باغم توي يه كوچه اي بود كه هيچ در ديگه اي داخلش نبود و اصلا تا كيلومترها هيچ روستايي زندگي نميكرد.
ويلاي باغ هم يه ساختمون يك طبقه با معماري سنتي بود كه درست در مركزش يه ايوون كوچيك داشت كه حاج آقا معمولا اونجا ميشست و بساطشو اونجا راه مينداخت.
خلاصه بگم كه هيچ كس نمي تونست بفهمه كه تو باغ چه خبره…… به خاطر همينم بود كه معمولا مهمونيهاي خصوصي حاج آقا اونجا برگزار ميشد و مسئولان ديگه هم با خيال راحت كه كسي خبردار نميشه از حضورشون تو اين مهمونيها حاضر ميشدند.
وقتي برگشتم به دفتر حاج آقا گفت كه برم دنبال مهمونش تو ترمينال و وقتي بهم گفت كه مهمونش كيه شكم به يقين تبديل شد……. بله همون خانم بيوه كه تو آمل ديده بوديمش!
راس ساعت مقرر رفتيم ترمينال و خانم رو كه منتظر ما بود سوارش كرديم و برديمش به سمت باغ. تو راه هم طبق دستور حاج اقا يه كباب حسابي هم برا خانم خريديم .
خانم رو كه خودشو مهناز معرفي كرده بود به باغ رسوندمش و همه چيز رو براش مرتب كردم و طبق دستور حاج آقا تلفنم رو بهش دادم كه هر وقت كاري داره بهم زنگ بزنه و اونجا رو ترك كردم.
به دفتر كه رسيدم حاج آقا منتظر من بود كه ببرمش خونه….. ازم پرسيد كه همه چي مرتبه و منم بهش گزارش كارمو دادم… اونم تو راه كلي از بي كسي خانم و اينكه اينجا كس و كاري نداره و در حقش ظلم شده و بايد مراقبش بود و ازين جور حرفا زد كه مثلا من باور كنم كه از روي انساندوستي اين كارو انجام داده……
حاج آقا رو كه رسوندم خونه ديگه شب شده بود. حاج آقا بهم گفت كه فردا خودش ميره دفتر و من حدود ساعت 9 صبح برم دنبال مهناز تا ببرمش دادگاه.
خداحافظي كرديم و رفتيم خونه….. اما مگي شيطون دست بردار بود……… هي گولمون ميزد كه بريم باغ !……. مام برا اينكه يه مقدار از اين حال و هواي گناه آلود دور شيم رفتيم مسجد و نمازمونو خونديم و هي به خودمون القا مي كرديم كه بي خيال موضوع شيم……….
اما نخير………. نميشد كه نميشد…….. زن به اين هلويي داخل يه باغ كه كليد دارش هم شما باشين تك و تنها ست…… اونم زني به اين لوندي كه وقتي داشتم از ترمينال ميبردمش باغ كلي باهام لاس زده بود……….. نه !…….. نميشد كه نميشد اين فرصت رو از دست داد.
خلاصه بالاخره تصميم گرفتيم كه بريم …….
نزديكاي باغ كه رسيدم ماشين و يه جايي مخفي كردم كه كسي نبيندش و پياده رفتم به سمت باغ……. كليد و انداختم به در و در باز كردم و آهسته رفتم به طرف ويلا.
هنوز به ساختمون نرسيده بودم كه صداي خنده هاي مهناز و شنيدم!…….. چي شد ؟!!!!!! ..
رفتم لاي درختا و تو دل تاريكي رفتم مقابل ايوون ……… چراغ ايوون روشن بود و منم تا اونجايي كه ميشد رفتم جلو (چون وسط درختا تاريك بود منو هيچ كس نمي تونست ببينه)……..
بله……… فهميدم كه چقدر ساده هستم………. حاج آقا با اون شيكم گندش لم داده بود كنار مهناز خانم و مهنازم با دستش ميزد رو شيكم حاج آقا و دوتايي مبخنديدن!
مهناز يه شلوار لي تنگ تنگ پوشيده بود با يه تاپ……. با اين لباس صدبرابر جيگر تر شده بود……
يواش يواش رفتن تو كاراي سكسي……… همون كارايي كه همتون بهتر از من بلدين……..
اما اين مهناز استاد مسلم سكس بود…. وقتي داشت معامله حاج آقا رو ميكرد تو دهنش٬ با چشمش حالات حاج‌اقا رو نيگاه ميكرد و هر وقت حاجي از يه حركتي بيشتر حالي به حالي ميشد اون حركتو بيشتر انجام ميداد……
موقعي كه حاج آقا مي خواست شروع كنه به تلمبه زدن يه حركتي كرد كه براي من خيلي جديد بود!
مهنازو بغل ميكرد و مهناز و ميشوند داخل حوض آب يخ…….. مهنازم با جيغ هاي شيطنت بارش ميگفت كه :حاج آقا يخ كردم….. حاج آقا يخ كردم…….. يه چند دقيقه اي كه تو آب يخ نيگرش ميداشت مياوردش بيرون و شروع ميكرد به تلمبه زدن…….. مي دونين چرا اينكارو ميكرد؟… برا اينكه فرج مهناز خانم تنگ تر بشه و لذت بيشتري به حاج آقا دست بده!.. عجب مارمولكي بود اين حاجي ها .. نه؟!!!!
ترياكها هم كه كار خودشونو خوب انجام داده بودن و هرچي تلمبه ميزد ارضا نميشد…… البته مهناز خيلي فعال بود… هم زير و رو كار ميكرد و به ارضا شدن حاج آقا كمك ميكرد………..
حاجي مثل يه سگ سفيد پير كه دويده باشه ٬عرق كرده بود و او .. او .. ميكرد. به هر ترتيب…… چند باري خودشو ارضا كرد.
از شما چه پنهون كه ما هم چند بار خودمونو راحت كرديم!
چند روز بعد از اين ماجرا يه روز مهناز به من زنگ زد و ازم خواست كه به خاطر زحمات حاج اقا ازش تشكر كنم!
تو راه برگشت به خونه بوديم كه حاج آقا خيلي سر كيف بود و با من حسابي شوخي راه انداخته بود…….. تلفن مهناز يادم افتاد و ما هم با خنده گفتيم راستي مهناز خانم هم زنگ زد از زحماتي كه براش كشيدين تشكر كرد…….. گفت مهناز كيه ديگه ….. مام گفتيم هموني كه اون شب بردينش باغ و براش زحمت كشيدين!
همه چي تموم شد…….. شب كه رسيدم خونه از مقرمون احضار شدم… فرماندمون حكم اخراج منو داد دستم و گفت برو خدا رو شكر كن كه به همين همه چي ختم شده و دادگاهيت نكردن……. مام دممونو گذاشتيم رو كولمونو با يه تجربه بزرگ خارج شديم :
لعنت بر دهاني كه بي موقع باز شود!

____________________________-

اول از خودم بگم که من یه پسر سبزه هستم که به قول دخترا خیلی خیلی با مزه هستم و یه قد 180 سانتی و وزن 82 کیلو و کلا یه پسر خوش تیپ هستم و من تو مهاباد دانشجو بودم دانشگاه آزاد و کامپیوتر می خونم.
خوب بریم سر اصل مطلب: من این چند ساله که تو دانشگاه بودم و قبل از اون خیلی پسر تابلویی بودم و کلا حرف های زیادی پشت سرم بوده و هست. و اکثر دختر های دانشگامون منو می شناسن خوب از اینا بگذریم این ترم آخری به من خیلی خوش گذشت و هرچی کون و کس خواستم تونستم بکنم برا همین بود که تو خوابگاه همه منو می شناختن و می گفتن من با دوخترا دوست می شم و حال و حول خودم رو می کنم و بعد ولشون می کنم . اینم بگم که من دانشجوی خیلی زرنگ رشته من هم کامپیوتر بودم و رابطه من با استاد ها خیلی خوب بود و همه منو دوست داشتن حتی بعضی از استاد ها منو برای امتحان های عملی بعضی از رشته ها به عنوان مراقب انتخاب می کردند.
خوب ماجرای من از یک از این امتحان ها شروع شد که رشته حسابداری امتحان داشتن و من هم مراقب بودم و خدایی خیلی هم به بچه ها می رسوندم اما بعضی از دختر ها که هیچی بلد نبودن خیلی خودشون رو برای من لوس می کردن که یکیشون خیلی چشم منو گرفت و چند سوال رو هم بهشون رسوندم اما ظاهرا خانم خراب کرده بود و بعد امتحان که من با استاد نشسته بودیم پای کامپیوتر و برنامه هاشون رو چک می کردیم این دختره 6 شدش و من هیچی به استادم نگفتم و بعد که تموم شد دختره اومد پیشم و 2 ساعت به من گفت تو رو خدا یه کاری کن قبول بشم . خدایی من اون موقع هم کاری به این دختره نداشتم و اصلا به یه چشم دیگه نیگاش نکردم اصلا خیلی برام مهم نبود و فقط رفتم یه سفارش به استاد کردم و تمو شد و به زور نمرش شد 10 و از من تشکر کرد و تموم شد. و تو موقع امتحانات من این دخترو ندیدم و اصلا بهش فکر نمی کردم چون کار ما تو خونه دانشجویمون با دوستامون این چند شب آخر شده بود گریه کردن که دانشجویمون تموم میشه و از این کسه شعرا که همدیگه رو نمیبینم و این خاطرات همش تموم می شه تا اینکه امتحانات تموم شد و همه بچه ها رفته بودن و من 1 روز دیگه موندم خدایی چون خیلی دلم گرفته بود موندم و 1 شب تنها بودم و فرداش که رفتم دانشگاه برای اخرین بار همه جای دالنشگاه رو ببینم و از کارمندها خداحافظی کرد و تو حیاط دانشگا کس چرخ می زدم و خاطراتم رو مرور می کرد و خدایی خیلی هم دوست داشتم این روز آخر یه کسی به طور من بخوره اما از شانس بد من چون امتحان تموم شده بود دوست دخترام همه رفته بودن و من هم کف کف بودم و عزم خودم رو جزم کردم که این روز آخر حتمی باید یه کس بکنم . تو حیاط ول بودم که همون دختره رو که اون روز من مراقبش بودم و براش نمره جور کردم رو دیدم که ناراحته به محض دیدین خانم تو کونم عروسی به را افتاد و گفتم که بعلههههههههههههه… کوس رو افتادیم!
خدایی دختر خیلی با حالی بود با آرایش توپ و اندام سکسی با کونهای بزرگ و رفتم جلو سلام کردم و خودم رو به مظلومی زدم و گفتم که چتونه چرا اینجوری هستین نمره رو هم که گرفتین(با حالت منت گذاری) دیگه چی می خواین؟
گفت برو بابا دلت خوشه!
گفتم چی شده؟
گفت هیچی مشروط شدم و این ترم اخراجم می کنن
من هم فورا یه فکر بکر به مخم زدش و گفتم برا اینه که ناراحتی من حلش می کنم. و نذاشتم که حرف بزنه گفتم اما می خوام یه چیزی بهت بگم من از اون روز اولش از تو خوشم اومده و از این کس شعرا …
گفتم پاشو!
می خواستم مخشو بزنم . که به من گفت شما.. شما که همه ازتون تعریف می کنن که چقدر شیطون هستین تازه …. تموم هم شدین می خواید با من دوست بشین که چی بشه بی خیال برا نمرم چی کار می کنید من هم که دیدم دارم کیر می خورم گفتم …. که چند نمره لازم داری برا مشروط نشدن؟
گفت 8 نمره من هم گفتم خوب یعنی این 10 که اون روز برا جور کردم بشه 14 حل میشه (چون اون درس 2 واحدی بود پس با این 4 نمره 8 نمره کسریش جور می شد).
گفت آره من هم گفتم کاری نداره حالا زنگ می زنم به استاد و حل می شه بعدش که گوشیم رو برداشتم که زنگ بزنم که گفتم حالا اگه استاد جواب منو نده که خیلی بد می شه تصمیم گرفتم که الکی زنگ بزنم و حرف بزنم اما اونجا تابلو بود و می فهمید گفتم موبایلم شارژ نداره بیا بریم خونه ما اونجا میشنییم زنگ می زنم و حل میشه هرچی گفتم گفت نه نمیام و نمی خواست پا بده خلاصه به اینجا رسیدیم که بریم بیرون از مخابرات زنگ بزنیم و اگه استاد گفت باشه بیاد خونه ما منو نگه که تو کونم عروسی بودش
ما رفتیم مخابرات و من هم الکی شروع به شماره گرفتن کردم که مثلا شماره استاد رو می گیرم و کلی الکی حرف زدم و چاپلوسی می کردم و این و در آخر هم تشکر کردم و این دختره که نگو داشت دیونه می شد از خوشحالی و خلاصه نقشه من گرفت . گفتم اینم از نمره که دیگه مشروط نشی بریم خونه!
خانم موافقت کرد و با یه تاکسی رفتیم ….
و رفتیم خونه ما و نشستیم اول که خودش مانتوش رو دار آورد و نشست و من هم یه کم کس شعر براش گفتیم که بابا این حرفا که می زنن در مورد من دروغه و این و یه کم که مخش رو زدم یه لب ازش گرفتم و خوابوندم رو زمین و یه کم ازش لب گرفتم که یادم اومد باید به کیرم اسپری بزنم که این روز آخر یه حال خوب بکنیم بعدش به بهانه دستشویی رفتم اسپری بزنم و بهش گفتم که تا بر می گردم خودت رو آماده کن رفتم بیرون برگشتم دیدیم خانم هیچی نکرده و همینجور نشسته
گفتم چرا هیچی نکردی گفت نمی خوام و اینا تو بدی منو حالا می کنی و میری و من هم گفتم عوضش کاری کرم که مشروط نشی و به هر حال دختره راضی شد و لباساشو در اورد…..
وایییییییییییی چی میدیدم قشنگترین سینه توی عمرم زودی تا لباسش رو در آورد پریدم و نزدیم 15 دقیقه سینه های بلوریش رو خودرم و حال کرد. و بعد گفت نوبت منه و شلوار من و در اود و با حرص ولع خاصی کیرم رو می خورد و منو دیونه کرد حتی بیضه های منو حورد که منو تا عرش آسمون ها می برد و داشتم دیونه می شدم دیگه داشتم برا کون و کوسش دیونه می شدم و پا شدم و شلوار در اوردم که دیدیم خانم از شدت حشر شرت قرمز توریشو خیس خیس کرده منم زودی شرتشو در اوردم که نگید چی دیدم…؟
وای خدا من من که 22 سال دارم و این همه کوس کردم و این همه عکس و فیلم دیدم تا حالا همچین کسی ندیده بودم ….. سفید ناز گوشتی و تمیز با یه بوی عطر ملایم ووووو وای حالا که دارم اینا رو می نویسم کیرم باز بلند شده….
خلاصه افتاد م به جون کسش و تا جون داشتم خوردم بیچار داشت دیونه می شد اینو از جیغاش فهمیدم و اینکه سر منو به کسش می چشپوند من هم با چوچولش و هم با کسش بازی می کردم و زبونم رو توکسش کرده بودم و با انگشتم چوچولش رو تکون می دادم که بعد از 10 دقیقه احساس کردم که بدنش گرم شد و صداش عوض شد و همه بدنش لرزید و یه اه بلند کشید و ارضا شد دیگه نوبت من بود من هم بلند شدم اونو دمر کردم و انگشتم را با کرم چرب کردم و تو کونش می کردم اولش انگشتم خیلی سخت تو کونش می رفت اما کم کم کونش رو باز کردم و با 2 انگشت مشغول بودم که بیچار التماس می کرد اما من گفتم صبر کن کیرم که رفت تو کونت خوب می شه و درد نداره (اما خبر نداشت قراره جر بخوره) و بعد سر کیرم رو چرب کردم و اروم سر کیرم رفت تو کونش یه داد زد و می خواست از زیر دستم فرار کنه و من هم که دیدم اینجوری همه کیرم رو کردم تو و یه داد کشید و فکر کنم حالش خراب شد و از حال رفت اما من فقط کون می دیدم و تلمبه می زدم بعد از چند دقیقه که حالش خوب شد دوباره آه و ناله می کرد و همچنین لذت می برد چون می گفت تا ته بکن جرم بده و اه و ناله می کرد و این حرفا من حشری می کرد و تند تر تلمبه میزدم و چو چون اسپری زده بودم 2- دقیقه هی تلمبه زدم اما اینقد التماس کرد که کیرم رو در آوردم و خود هم خسته شده بودم و چون من دوست دارم آبم بریزم تو دهن دختر ها گفتم کیرم رو بخور که امتناع می کرد . اما من تهدید کردم که دوبار کونتو می کنم قبوول کرد و 5 دقیقه کیرم رو خورد که تو یه لحظه احساس کردم که همه کمرم تو دهنش خالی شد و اندازه یه لیوان بزرگ(اغراق) فکر کنم آبم تو دهنش ریخت و زودی رفت دستشویی دهنش رو بشوره اما بیچاره اینقد کیرم تو کونش بود که لنگا لنگ راه میرفت و بعدش کمی خودش رو مرتب کرد و از من بابت نمره تشکر کرد و من هم بابت کونش تشکر کردم و بوسم کرد و رفت و من هم وسائل رو جمع کردم اومدم شهرمون….
اما حالا که 2 هفته از اون ماجرا می گذره من باید برم مهاباد برای تصفیه حساب و همچنین وسائلمو بیارم و می ترسم این دختره رو ببینم . حالا که فهمیده من اصلا زنگ نزدم به استاد و چه بلای سر خودش اورده و برای 4 نمره که اصلا در کار نبوده خودش رو جر داده…. و احتمالا حالا اخراج شده باشه و دنبال پوست سرم بگرده به هر حال چیکار کنم حشر من اون روز بالا زده بود و کوس می خواست به خاطر آخرین روز و به آرزوش رسید

اکتبر 12, 2009 at 4:11 ب.ظ. بیان دیدگاه

میخوام داستان يه انتقام رو براتون تعريف كنم. بله روزى روزگاری ما با يه دخترخانومی دوست بوديم و خيلی دوستش داشتيم. آرزوم بود كه يه روزی لبای قشنكش رو ببوسم. در واقع اونا رو بخورم. در ظاهر اونم خيلی منو دوست داشت و كلی قربون صدقم ميرفت. اما داستان از اونجا شروع ميشه كه يه روز دوستم شا بهم يه خبرايی داد. گفت : ح كجايی كه زيدت رو رو هوا زدن اول به اين حرفا توجه نمی كردم ولی يه روز فهميدم كه خانوم با اشخاص ديگه‌ای هم رابطه دارن. تا چند روز حالم بد بود. باورم نميشد كه اون جواب اين همه عشق رو اين جوری داده باشه. باهاش قهر كردم و به خودم قول دادم كه ديگه آشتی نكنم. اما يه جوری بايد حالشو می گرفتم. بايد كاری می‌كردم كه تا آخر عمرش از اين كار پشيمون بشه. يه روز برای اتمام حجت باهاش قرار گذاشتم. اون روز رسيد, ديگه چهرش اون قشنگيه هميشگی رو نداشت اما هنوز هم دلم می خواست باهاش سكس كنم. اما ديگه دلم براش نمی سوخت. ميخواست آشتی كنه اما من ديگه نميخواستم. بهش گفتم: ميخوام به بابات بگم كه با اون پسره دوستی, يه كم سكوت كرد اما نتونست جلوی خودش رو بگيره و زد زيره گريه. بهش گفتم: يه راه داری, گريش قطع شد و گفت: چی؟ گفتم: يه روز بايد يه دو سه ساعت مهمون من و شا باشی يه كم فكر كرد و گفت: كی؟ گفتم: اونشو ديگه بهت زنگ ميزنم. باورم نميشد قبول كرده باشه, حالا ديگه ميتونستيم يه دلی از عزا در بياريم. يه روز كه مامانم رفته بود خونه خالم, خواهرم هم مدرسه بود, داداشم هم خونه نبود و ميدونستم حالا حالا ها نمياد, بهش زنگ زدم و گفتم بياد. رفيقم شا رو هم يادم نرفت. اول شا اومد, گفت: كی اول شروع كنه, گفتم :نميدونم. تو همين فكرا بوديم كه خانوم رسيدن. مانتوشو كه در آورد كيرم وخساد( شق كرد) يه تاب پوشيده بود كه سينه هاش رو كاملا مشخص می كرد ديگه نتونستم تحمل كنم. نزديكش رفتم چنان لبامو رو لباش فشار دادم كه تعادلش رو از دست داد وافتاد روی مبل منم افتادم روشو به كارم ادامه دادم, تا حالا شيرينی به اين خوشمزگی نخورده بودم شا هم داشت شلوارشو در مياورد بعد هم افتاد به جون كس بدبخت و تا ميتونست اونو ليس زد صدای اه و اوهش بلند شد من هم مشغول مكيدن سينه های نازش بودم بعد از چند دقيقه يه دفعه نالش به هوا بلند شد با صدای بلند ميگفت ميخاره شا هم معطل نكرد و كيرشو به زحمت تو كسش كرد ناله ای كرد و لبخندی رو لباش نقش بست يه دفعه ديدم كيرم تو دستاشه گفت بيا نزديكتر نزديك رفتم و اون كيرمو كرد تو دهنش اول كيره بدبختو يه گاز كوچولو گرفت كه داد من به هوا بلند شد اما بعد يه چشمك زد با ولع مشغول مكيدن اون شد اه من به هوا بلند شد وای كه چه حالی ميداد همينطور كه داشت ساك ميزد چشمم به كون سفيد و قشنگش افتاد كيره لامسبو از دهنش در آوردم و شا رو كه هنوز داشت كس ميكرد رو هل دادم عقب و گفتم حالا نوبت منه بدن سفيدشو يه وری كردم و كيرمو كردم تو كونش آهش بلند شد و گفت ح نكن درد داره اما من كه داشتم حال ميكردم به كارم ادامه دادم اون هم هی داد ميكشيد اما ديگه شكايت نميكرد شا هم دوباره به جون كس افتاده بود حالا اون ازجلو من هم ازعقب وای كه چه حالی ميداد بعد از حدود نيم ساعت دلم هوای كس كرد به شا گفتم جاها عوض اونم كه ديگه واسش نا نمونده بود ول شد روی زمين و من كيره خيسو كردم تو كس خيس وای كه چقدر با هم جور در ميومدن من كه تا حالا اينقدر حال نكرده بودم گرمای كسش تمام وجودمو فرا گرفته بود بالاخره بعد از دقايقی اين داستان به سر رسيد و ما جای شما رو هم خيلی خالی كرديم يه توصيه به همه دخترا دارم اونم اينكه هيچوقت به دوست پسرشون خيانت نكنن وگرنه اين بلا به سرشون مياد يه توصيه هم به همه پسرا دارم كه به هيچ دختری اعتماد نكن

استاني رو كه مي خواهم براتون تعريف كنم به اولين سكسه من با آتنا بر مي گرده.
من بابك هستم 25 ساله و 11 ساله كه گيتار مي زنم. الان هم توي يكي از گروههاي شيراز به اسمه … مشغول به نوازندگي هستم. نزديك خونه خواهرم اينا يه زني بود كه بخاطراعتياده شوهرش از اون جدا شده بود. شوهر بدبخت و كسخل هم چون آتنا رو خيلي دوست داشت حاضر شده بود كه خونه و ماشينشو رو به اسم آتنا كنه. آتنا از من 5 سال بزرگتر بود. خيلي خوشگل و با چشمهاي ابي و موهاي بلوند(رنگ كرده) و قدي نسبتا بلندبا استيلي بسيار زيبا و لاغر.
در كل خيلي خوشگل و مامان بود. يه روز كه من تو وليعصر شيراز برنامه داشتم اون به اونجا اومده بود البته به اتفاقه مامانم و بابام وخواهرم و شوهر خواهرم. بعد از اجرا (كه واقعا سنگ تموم گذاشتم)همه اومدن خسته نباشيد گفتن. از جمله خواهرم و شوهرش و آتنا. من كه براي اولين بار آتنا رو مي ديدم فكر نمي كردم كه 30 سال سن داشته باشه. وقتي با خواهر و شوهر خواهرم دست دادام نا خوداگاه دستم جلوي آتنا هم دراز شد و با اون هم دست دادم. بعد از اجرا كه ما باماشين رفتيم خونه. (مامان و بابام با ماشين خودمون و من و خواهرم و شوهرش و آتنا با ماشين شوهر خواهرم)خونه آتنا 2 كوجه از خونه خواهرم اينا پايين تر بود توي اپارتمان خيلي شيك تو وصال. 2روز بعد از اون موضوع خواهرم بهم زنگ زد و گفت بيا خونمون. من هم از همه جا بي خبر رفتم اونجا. ديدم به به به آتنا خانوم هم اونجاس. لامصب عجب كسي هم شده بود. خواهرم بهم گفت: بابك, آتنا مي خواد گيتار ياد بگيره. منم بهش گفتم كه بابك بهت ياد ميده.
منم با كمال ميل گفتم: در خدمتيم. قرار شد كه دوشنبه هاساعت 2 تا 4 برم خونه آتنا اينا البته با خواهرم.
هفته پنجم بود كه خواهرم با شوهرش رفتن اهواز خونه مادر شوهرش. من يه روز كه رفتم خونه آتنا ديدم كه پاي كامپيوتره و داره چت مي كنه. منم خيلي عادي بهش گفتم كه گيتارتو بيار, اون يه پيرهن يقه باز تنش كرده بود كه خط سينش معلوم بود. من كه تا چشمم به اين صحنه افتاد كيره بدبختم از خواب روزانه بيدار شد , مشغوله جاسازي كردن اين لامصب بودم كه آتنا گيتارشو اورد و ديد كه من دارم با كيرم ور مي رم.
خيلي خجالت كشيدم و گفتم كه بدبخت شدي بابك. خلاصه به هر بدبختي كه بود اون جلسه تموم شد. وقتي يادم ميوفته كيرم بلند ميشه. آتنا خم كه مي شد سينهاشو مي ديدم اصلا دلم ميريخت.
هفته بعد هم كه رفتم خونشون ديدم كه باز پاي اينترنته. منم رفتم بغلش نشستم يه دامن كوتاه پوشيده بود با يه پيرهنه توري خيلي نازك كه زيرش هم كرست نبسته بود. من كه تازه نشسته بودم و مشغوله ديد زدن بدن آتنا بودم با صداي زنگ موبايل آتنا از جام پريدم. بعد از اينكه صحبتش تموم شد ديدم داره گريه مي كنه.
وقتي گفتم كيه گفت اون نامرده بي وجدان(شوهرش)منم كه از جريان طلاقش خبر نداشتم گفتم جرا اينو مي گي؟
گفت كه طلاق گرفتم و باز گريه كرد و سرشو روي شونم گذاشت و مثله ابر بهار اشك مي ريخت. خيلي دلم براش سوخت. اصلا نتونستم تمرين كنم. هي چشم به بدنش ميوفتاد و كيرم بلند ميشد و از جهتي دلم براش مي سوخت. اون جلسه هم به همين ترتيب تخمي تموم شد. فرداي اون روز ساعت 9 شب بود كه ديدم تلفن خونه خواهرم اينا زنگ مي خوره (وقتي اونا مي رن مسافرت من مي رم خونشون). گوشي رو كه ور داشتم ديدم آتناس يه هو دلم ريخت. خيلي مودب باهاش صحبت كردم. اون هم بابت ديروز از من معذرت خواهي كرد. بعد هم همه جريان ازدواج و طلاقشو برام تعريف كرد. بعد ازم خواست كه فردا ظهر براي ناهار برم خونشون. منم از خدا خواسته قبول كردم.
خلاصه از همون شب كيرم بلند شد تا فردا هم نخوابيد. براي فردا لحظه شماري مي كردم. صبح ساعت 9,30 از خواب بيدار شدم. اول رفتم يه دوش گرفتم. ساعت 10,30 يه شاگرد داشتم كه اومد و رفت. من از بس كه تو فكر آتنا و امروز ظهر بودم اصلا نمي دونم كه به اون شاگردم چي گفتم. خلاصه ساعته 12 اون رفت و من هم اماده رفتن شدم. لباس پوشيدم و خودمو غرقه ادكلن كردم. وقتي در خونشون رسيدم جرات در زدن نداشتم. خلاصه به هر بدبختي بود در زدم و رفتم بالا.
آتنا رو ديدم كه دمه در منتظر من ايستاده بود با يه دامن بلند كه چاك پشتش تا يه وجب بالاي زانوش بود. من گلي رو كه خريده بودم بهش دادم, اون گفت: خودت گلي بابك جان چرا گل خريدي؟
من هم كه زبونم بند اومده بود گفتم: قابل شما رو نداره. خلاصه رفتم تو و رو مبل نشستم. اون هم رفت شربت اورد و روبروي من نشست و شروع كرد به صحبت كرد. اول از بابت ديروز معذرت خواهي كرد و از شوهرش حرف زد. گفت كه معتاد بود و خيلي اذيتش مي كرده ولي پدر شوهرش خيلي پولدار بوده براي همينم به پسرش خيلي مي رسيده, اون كسخل هم همه دارو ندارشو به اسمه آتنا كرده بود. خلاصه بعد از كمي حرف زدن گفت: اون اصلا نمي تونسته نياز منو براورده كنه, نه از نظر جنسي و نه از نظر روحي. من تا كلمه جنسي به گوشم خورد باز كيرم بلند شد, ولي دستم روش بود. با صداي بلند گفتم: جنسي؟؟؟؟
اون هم گفت: آره, وقتي من به رابطه جنسي نياز داشتم اون حوصله نداشت و وقتي اون مي خواست من حوصله نداشتم. من هم سر حرف رو باز كردم و گفتم : پس اوايل زندگيتون هم رابظه نداشتيد؟
اون هم گفت:اون موقع امير (شوهرش) كمتر استفاده مي كرد و رو براه بود.
من هم باز پرسيدم: الان كه با كسي رابطه نداري بعضي مواقع ياد اون موقعها نميوفتي؟؟
وقتي اينو گفتم , گفتم الان ميزنه تو گوشم و فحشم ميده, ولي اون خنديد و گفت: چرا, يه شب نيست كه من ياد اون شبا نيوفتم.
خلاصه بعد از كلي كس شعر گفتن, ناهار خورديم. يه ناهار خيلي توپ (ماهي شكم گرفته با باقالي پلو) جاتون خالي. بعدش من رفتم پاي ماهواره تو اتاق پذيرايي. آتنا هم مشغوله چايي اوردن بود. شبكه vox يه فيلمي داشت كه داشتم نگاه مي كردم. آتنا هم اومد, وقتي اون اومد من رو مبل لم داده بودم و سري بلند شدم اون گفت : تورو خدا راحت باش. من هم رفتم رو مبل بغلي نشستم. آتنا هم جاي من نشست, مشغوله فيلم نگاه كردن بوديم كه ديديم فيلم داره به جاهاي بد بد مي رسه. من هم كه باز كيرم داشت بلند مي شد يه كم خودمو جم و جور كردم,
آتنا كه با خبر شده بود اصلا كانالو عوض نكرد. ما هم مشغوله نگاه كردن لب گرفتن يارو بوديم كه ديدم مرده دستشو برد تو يقه زنه و….
آتنا هم كه فيلش ياد هندوستان كرده بود گفت: خوش بحالشون.
منم از دهنم پريد و گفتم: اره واقعا.
يهو آتنا به من نگاه كرد و زد زير خنده! منم كلي خجالت كشيدم.
بعد گفت : تا حالا با كسي سكس داشتي ؟؟
من كه مجبور به دروغ گفتن شدم گفتم: نه.
بعد گفت: تعجب مي كنم مگه تو دوست دختر نداري؟ باز هم يه دروغ ديگه, نه!
گفت : خيلي عجيبه پسري به اين خوشگلي و خوشتيپي چرا نبايد تا حالا با كسي سكس داشته باشه؟ منم كه كيرم نمي خوابيد گفتم : بابا كي با ما دوست مي شه؟
اونم گفت : از خداشون باشه اگر من جاشون بودم باهات دوست مي شدم و هر شب باهات زير يه پتو مي خوابيدم.
منم زدم زير خنده و گفتم : بابا بي خيال.
گفت : باورت نميشه؟
منم گفتم : نه!
گفت : پس وايسا.
از جاش بلند شد و رفت سري به مادر پيرش كه زمينگير بود زد و از خوابيدنش كه مطمن كه شد به من گفت : هر وقت صدات كردم بيا. منم گفتم باشه. 3دقيقه بعد صدام كرد من كه رفتم تو اتاق خوابش ديدم زير پتو رو تخت خوابيده و گفت: مي خوام بهت ثابت كنم كه من حاضرم با تو زير پتو بخوابم و با هم بعضي كارا بكنيم.
من كه خشكم زده بود و باورم نمي شد كه دارم به آرزوم مي رسم حيرون مونده بودم.
گفت : پس منتظره چي هستي بيا پيشه من بخواب ديگه , منم رفتم زير پتو. پتو رو كه روي خودم كشيدم , ديدم اون واقعا مي خواد يه كارايي بكنه, منم مي خوام به مراد دلم برسم. احساس كردم كه آتنا چيزي تنش نيست. خوب كه دقت كردم ديدم كه نه لخته لخت رو تخت خوابيده. منم پتو رو يهو زدم كنار. واااااااايييييييي. خدايا عجب صحنه اي , چشمم تو چشاش بود. ناخوداگاه دستم رفت طرفه سينه هاش و با سينه هاي خوشگل و كوچيكش كه رو به بالا هم بود بازي كردم و شروع كردم به خوردنه اونا. بعد بلند شدم و خواستم لباسمو در بيارم كه گفت : نههههههههههههه.
يهو قيافم برگشت , گفتم : پشيمون شدي ؟؟؟؟؟
اون خنديد و گفت : نه خودم لختت مي كنم.
منم قبول كردم, گفت: تو بيا رو تخت. خودش رو تخت ايستاد, چشم كه به كسش افتاد كيرم داشت شلوارمو پاره مي كرد. اول تي شرتمو در اورد و يه لب خيلي طولاني نثارم كرد و رفت پايين و سينه هامو خورد كيرم ديگه داشت مي تركيد. يواش يواش رفت سراغ شلوارم و اون بچه منو از جاش در اورد و شروع به ماليدنش كرد. ووووووواااااااييييي چه صحنه به ياد ماندني. انگار تو بهشت بودم. اول كيرمو بوسيد و و بعد شروع به خوردنش كرد. وقتي ساك مي زد پوست كيرم رو مي خواست بكنه خواركسه. خيلي حرفه اي مي خورد, تا حالا هيچ كس اينطوري برام ساك نزده بود, بعد از 5 دقيقه كه ابم مي خواست بياد سريع بلندش كردم و روش خوابيدم و يه لب ازش گرفتم و شروع به خوردن بدنش كردم اول از گردنش شروع كردم تا به سينه و به اونجايي كه من براي ديدنش لحظه شماري مي كردم. اول نگاش كردم, لامصب اصلا يه تاره مو هم نداشت , داشتم به مرادم مي رسيدم, بعد از 7 تا 8 دقيقه خوردن و ليسيدن چوچوله خانوم ديدم كه بدنش به لرزه افتاد, من هم كه از بوي گند كسش حالم داشت بهم مي خورد بهش گفتم: چي شد؟
سرشو اورد پايين و منو رو خودش خوابوند. يه لب گرفتيم بعد همونطوري حدود 10 دقيقه بدون حركت روش خوابيده بودم و ازش لب مي گرفتم. اصلا باورم نمي شد كه زنه به اين خوشگلي و به اين ماهي زير من باشه. دستشو كه دور گردنم قفل كرده بود باز كرد و بلندم كرد. بعد لاي پاشو واز كرد.
وووااااايييي اون لحظه اي كه هميشه براي رسيدن بهش لحظه شماري مي كردم فرا رسيده بود. یه پاشو گرفتم و كيرم رو تو كسش فرو كردم.
اينقدر تنگ بود كه پوست كيرم رو مي خواست بكنه. واي چه لحظه اي بود. من مشغوله تلمبه زدن بودم كه باز صداي اه اه اه اخ اخ اخ واي واي واي از آتنا بلند شد. ديگه طاقت نياوردم , يه دستم رو سينش بود و حركت تلمبه زدنمو تندتر كردم, انگار تو يه دنياي ديگه بودم. وقتي مي خواست ابم بياد, سريع كيرمو كشيدم بيرون و آتنا باز بدنش به لرزه افتاد. من هم ابمو روي بدنش ريختم و روش خوابيدم, بدنم ديگه سرد شده بود و ناي رفتن نداشتم. من دختر زياد كرده بودم ولي اولين باري بود كه كس مي كردم اونم چه كسيييييي. ايشالا كه نصيبه همتون بشه. خلاصه بعد از 10 دقيقه كه بهتر شدم باز شروع به ور رفتن با هم كرديم و به پيشنهاد آتنا رفتيم حموم. واي, چه حالي تو حموم كرديم, يه دست ديگه تو اونجا كردمش و اومديم بيرون. از اون روز به بعد وقتي مي رم خونشون براي تمرين, خواهرمو نمي برم و جاي شما خالي يه كسه درست و حسابي هم مي كنم. جاتون خالي, روز تولدم هم يه سيم كارت و يه گوشي نوكيا6600 از آتنا هديه گرفتم. الان هم خوشحالم كه هم مي كنمش و بهم مي رسه چه از لحاظ مادي و چه از لحاظ جنسي

سلام
این داستان روکه می خوام براتون بگم مربوط به 4-5 سال پیشه. زمانیکه شیرین خانوم با خونوادشون تشریف آوردن به کوچه ما. بذارین اول درباره شیرین خانوم براتون بگم. این شیرین خانومی که می خوام داستان اولین سکسشو با من براتون تعریف کنم قدش 175 سانتی متره ، ابروهای کشیده ، چشمای خمار(که ببینیدش خودتون رو خراب میکنید) کمر باریک و باسن برجسته خوش فرم. به هر حال من از همون اولین باری که اونو دیدم پیش خودم گفتم که من حتما باید با این حوری یه سکس درست و حسابی داشته باشم. بالاخره بعد از چند ماه که اونجا بودن من تقریبا روزی یک بار اونو می دیدم و حسرت می خوردم و فقط یه سلام خشک و خالی و همین . چند ماهی به همین منوال گذشت که من جراتم بیشتر شده بود و سلام و علیک گرمتری باهاش می کردم و اونم مثل دخترهای خوب جوابم رو می داد . نزدیک به عید بود که مامان و باباش برای کار باباش مجبور بودن 3 روز برن جنوب . اینو هم بگم که بابای شیرین خانوم پیمانکار ساختمونه و تو جنوب هم یه پروژه سنگین داشت که باید می رفت اونجا. خلاصه اونا رفتن و من مونده بودم که با چه بهانه ای سر صحبت رو باهاش وا کنم تا بتونم اونجا برم. روز اول همینطوری گذشت و من تو کف بودم. شب تا صبح تو این فکر بودم که باید چکار کنم تا رفتم با یکی از دوستای نزدیکم که تو این کار واردتر بود مشورت کنم که اونم گفت به بهانه کامپیوتر برو خونشون. من هم گفتم ببینم چکار می تونم بکنم . ظهر رفتم خونه ناهار رو خوردم وبه بهانه ماشین شستن اومدم تو حیاط و از لای در سرک می کشیدم تا شیرین جون ازمدرسه تشریف بیارن که یهو دیدم که رد شد و رفت سمت خونشون . من هم سریع کارمو تموم کردم و رفتم یه دست و رویی شستم واز تو اتاقم دو سه تا سی دی برداشتم حرکت به سمت خونه شیرین جون. تو راه حرفایی که می خواستم بهش بگم روپیش خودم تکرار می کردم که مبادا چیزی رو از قلم بندازم. رسیدم در خونشون ولی می ترسیدم زنگ بزنم .پیش خودم گفتم نکنه در رو روم باز نکنه . تو همین فکرا بودم که یهو دیدم در باز شد و جلوم واستاده . به خودم ریده بودم زبونم بند اومده بود . بهم گفت کاری داشتین؟ منم با ترس گفتم ببخشید کامپیوترم خراب شده می خوام این چند تا سی دی رو رایت کنم چون قولش رو به دوستام دادم غروب براشون ببرم . گفت الان که نمی شه می خوام برم ساندویچی یه چیزی بخورم . روده کوچیکم داره روده بزرگم رو می خوره . منم فرصت طلب گفتم شما تشریف داشته باشین من با ماشین می رم براتون می خرم. اولش قبول نمی کرد تا بعد از اصرار های من قبول کرد. سی دی ها رو از من گرفت گفت تا بر می گردین منم اینا رو براتون رایت می کنم. منم که حسابی اعصابم کیری شده بود که من الان برم براش ساندویچ بگیرم اونم میاد دم در می گه بیا اینم سی دی هات . خلاصه رفتم براش ساندویچ رو گرفتم زنگ زدم از پشت آیفون گفت بیا تو. تو کونم عروسی بود . پیش خودم می گفتم می شه من بهش نزدیک شم.
رفتم بالا دیدم یه شلوارک تا رو زانو پوشیده و یه تاپ چسبون . تا دیدمش کیرم راست شده بود. ساندویچ رو بهش دادم بهش گفتم اجازه می دی کنارتون بشینم تا شما غذاتون رو بخورید اونم گفت ایرادی نداره . این پرستیژ و کلاسش داشت منو دیوونه می کرد. برام یه لیوان نوشابه ریخت بدون اینکه یه تعارفی بکنه تو غذا خوردی یا نه مثل گاو شروع به خوردن کرد منم مثل دیوونه ها زل زده بودم و نگاش می کردم که یهو گفت چیه ادم ندیدی منم که ترسیده بودم بهش گفتم چرا ولی مثل شما خوشگل ندیدم که اونم در جواب بهم گفت اَر اَرشما پسرا همتون لنگه هم بی شرف و پس فطرتین. خیلی بهم برخورد اونم دید که من عصبانی شدم گفت چیه راست می گم دیگه . همتون فقط آدم رو برای سکس می خواین . تازه دو زاریم افتاد که احتمال داره قبلا کیر خورده باشه از دوست پسرش که دیدم سر صحبت رو خودش باز کرد که تو شهری که قبلا بودن با یه پسری دوست بوده و اونو آورده بود خونشون تا اینو بکنه اینم فرار کرده بود . من که هی تو دلم تف و لعنت به خودم می فرستادم که اینم شانس کیری ما رو یکی هم که دست گذاشتیم اینم زد تو راه گوز ما. با مول بازی و زبون ریختن یه کمی دلش رو بدست آوردم گفتم الان موقشه . بریم تا من سی دی ها رو رایت کنم اونم اتاقش رو بهم نشون داد تا رفتم تو اتاقش پشمام فر خورد. رو در و یوارش پربود ازعکسهای نیمه لخت از هنر پیشه های زن هالیوود. پیش خودم گفتم حالا این شد می تونم با این چیزا سر صحبت رو باهاش وا کنم. ازش پرسیدم این همه عکس رو از کجا اوردی؟ گفت از جنوب خریده . کم کم مول بازیم داشت گل می کرد بهش گفتم چرا اینا نیمه لختن؟ اونم درجواب گفت از این به بعد میگم برات لخت عکس بگیرن . زدم زیر خنده که دیدم اونم هیچ عکس العملی نشون نداد. گفتم عجب آدم خشکیه . نشست پشت دستگاه تا سی دی ها رو رایت کنه ازش پرسیدم که بازم از این عکسا تو کامپیوترت داری که یهو با یه حالت اخم برگشت و یه چشم غره ای به من رفت که نزدیک بود خودم رو خراب کنم منم کم نیاوردم گفتم چیه من حرف بدی نزدم اگه نداری بگو ندارم که گفت دارم خوبش رو هم دارم. گفتم نشون بده . اونم نامردی نکرد و یه عالمه عکسهایی که از اینترنت گرفته بود رو بهم نشون داد که تو اینا دویا سه تاش تمام لخت بودن. یه صندلی آوردم کنارش نشستم تا با هم عکسها رو ببینیم که یه عکس از جنیفر نظرم رو به خودش جلب کرد و شروع کردم گیردادن کونهای قلمبه جنیفر. اونم داشت در این مورد با من کل کل می کرد که خودم رو یهو بهش نزدیکتر کردم دیدم خودش رو کشید عقب بهش گفتم نترس باهات کاری ندارم . من که مثل او دوست پسر عوضیت نیستم. این زبون هم بالاخره یه جایی به درد آدم می خوره . نزدیکش که شدم صورتم رو بردم کنار گونه هاش و یه بوس کوچیکش کردم. جا خورده بود و با تعجب منو نگاه می کرد. گفتم بابا یعنی حق همسایگی رو نباید به جا بیاریم تا اومد حرف بزنه یه دونه دیگه بوسیدمش. داشت دیوونه می شدکه چرا من دارم این کارا رو می کنم. کم کم به این کارام عادت کرد و همینطور که داشت عکسها رو نگاه می کرد می بوسیدمش تا یهو از پشت گردنشو گرفتم و با زبونم نرمه گوشش رو لیسیدم دیدم یه آه خفیفی کشید گفت نکن امیر بدم میاد. منم که تازه نقطه حساسش رو پیدا کرده بودم مگه ول کن بودم. شاید تو پنج دقیقه شش هفت بار این کار رو کردم دیگه برای هر دومون عادی شده بود که لبم رو گذتشتم رو لبش و شروع کردم به مکیدن . وای که چه لبای نرمی داشت اونم داشت حال می کرد و زبونش رو تو دهن من می گردوند . کیرم داشت منفجر می شد بهش گفتم بیا رو تخت که دیدم اشک تو چشاش جمع شد و گفت می ترسم . منم که از شق درد داشتم می مردم گوشم به این حرفا بدهکار نبود . با یه ذره زبون بازی آوردمش رو تخت و شروع کردم ازش لب گرفتن و رفتم رو نقطه حساسش ، نرمه گوشش یه ذره مکیدمش که دیدم الان آمادست تا نقشم رو عملی کنم.کم کم با دستام رفتم سراغ سینه هاش واونا رو از روی تاپ می مالوندم . هردومون تو اوج لذت بودیم که من تاپش رو زدم بالا دو تا لیموی کوچولو اومد بیرون چشام از حلقه زده بود بیرون که اونم تو اون حالت بهم گفت چیه تا حالا سینه ندیدی؟ واقعا جوابی نداشتم که بهش بدم. کم کم اومدم پایین و شروع کردم اون دو تا سینه ها رو خوردن وای نمی دونین چه لذتی داشتیم هردومون میبردیم. همینطور کارم رو ادامه دادم تا رسیدم به شرتش خیس خیس بود . یه کم با دست اون چوچوله نازش رو براش مالیدم تا یهو دیدم پاشو جمع کرد و لرزید که فهمیدم ارضا شده . بلندش کردم گفتم حالا نوبت تو.،شروع کن.اونم شروع کرد لباسام رو در آوردن ، کیرم رو گرفته بود دستش دیدم داره نگاش می کنه بهش گفتم میکروفن نگرفتی دستت ، گفت چکارش کنم گفتم هیچی بکن تو کونم بخورش دیگه. اول یه ذره ناز ونوزکردبعد آروم آروم کرد تو دهنش شروع کرد به ساک زدن زیاد حرفه ای نبود منم تا دیدم اینجوریه دوباره خوابوندمش رو تخت و دوباره شروع کردم به ور رفتن با چوچولش و کمی هم با انگشت تو سوراخش هم می کردم . یه کمی از آبش رو دور و بر کونش مالیدم و شروع کردم با انگشت اونو وا کردن. دیدم هی خودشو جمع می کنه آخه بدبخت اولین بارش بود که با کونش کسی ور می رفت. رفتم از روی میز آرایشش یه کمی کرم برداشتم و زدم رو کیرم و اونو حسابی چربش کردم تا این صحنه رو دید گفت امیر می خوای چکار کنی؟درد داره . گفتم نه بابا اگه شل کنی درد نداره . کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش یکم فشار دادم دیدم خودش رو سفت کرده و می گه در بیار منم می دونستم اگه در بیارم دیگه نمی ذاره تو سوراخش بکنم برای همین همون تو نگه داشتم تا عضله هاش وا بشه بعد از یک دقیقه اروم شروع کردم به تلمبه زدن داشت بدبخت از درد میمرد و شروع کرده بود به جیغ زدن گفت بابا در بیار بذار جلوم . منم مونده بودم که این داره خالی می بنده که اینو در بیاره یا واقعا میگه بذارم جلوش ، از طرفی هم می ترسیدم چون اون دختر بود بعدا برام شر بشه . به هر حال در آوردم وگفتم بر گرد اونم سریع برگشت . دست و پام داشت می لرزید که چکار کنم که گفت بذار تو چرا معطلی دارم میمیرم. منم آروم گذاشتم دم سوراخش و شروع کردم به بازی کردن. اینقدر خیس بود که نفهمیدم کی رفت اون تو ویهویه داد بلندی زد و احساس کردم کیرم داغ شده. فکر کردم آبم اومده کشیدم بیرون دیدم که کیرم خونیه و فهمیدم چه گهی خوردم و پردش رو زدم. اعصابم خیلی کیری بود و تموم حس کردنم از بین رفته بود.اونم فهمیده بود که جریان از چه قراره منو دلداری داد و گفت عیبی نداره من خودم گفتم از این به بعد تو مال خودمی. زودباش کارتو شروع کن . منم که یه کمی قوت قلب گرفته بودم سریع دست به کار شدم و کیرم رو با دستمال پاک کردم اونم رفت خودشو شست ودوباره دست به کارشدیم. ولی این دفعه خیلی راحت رفت تو و آه و اوهش تموم خونه رو برداشته بود دیدم باز به خودش لرزید و فهمیدم بازم ارضا شده . آب من هم کم کم داشت میومد بلندش کردم و رو تخت نشوندمش و گفتم باید برام ساک بزنی اونم شروع کرد با ولع هر چه تموم تر کیرم رو خوردن که بهش گفتم آبم رو باید بخوری اونم قبول کرد. یهو آبم با سرعت نور تو دهنش پر شد اونم نامردی نکرد همش رو قورت داد. بعد یه ذره دور و برش رو برام مالید. با هم رفتیم حموم همدیگر رو شستیم منم اومدم خونه ساعت تقریبا 10 بود. رفتم خوابیدم تا ساعت 10 فردا. تا مامانش اینا برگردن من بالای ده بار کردمش و هنوز که هنوزه بعد از این پنج سال من هنوز از کردنش خسته نمی شم.
امیدوارم که ازاین داستان خوشتون اومده باشه

اکتبر 12, 2009 at 3:57 ب.ظ. ۱ دیدگاه

آبدارچی شرکت

دمرو خوابیده بودم و اون هم روم دراز كشیده بود كیرش تا خایه تو كونم بود بهم گفت : می دونی اولین بار كه بد جوری هوس كردم كونت بزارم و به خودم گفتم تا كونتو نگام آروم نمیشم؟؟؟ گفتم: نه! گفت اولین بار كه دیدمت برای استخدام منشی تو شركت دیدمت روبروی میز رئیس وایساده بودی و پشتت به من بود چایی رو كه رو میز رئیس گذاشتم متوجه صورت سرخ وسفید و نازت شدم داشتم بیرون میرفتم كه دیدم كپهای كونت مثل دوتا هندوانه محبوبی بیرون افتاده با خودم گفتم زیر اون مانتو سیاه چه كوه سفیدی قایم شده !!!! بهش گفتم ای ناقلا پس از اون موقع زاغ سیاه منو چوب میزدی؟؟ كیرشو تا نصفه از كونم بیرون كشید و به من گفت یكمی تكون بخور میخوام كستو انگشت كنم ….یك خورده خودمو كج كردم دستشو از روی پستونم برداشت و از روی شكمم به كسم رسوند و محكم انگشتم كرد …ناله ای كردم و بهش گفتم من بعد از استخدام شنیده بودم كه پیشخدمت اداره زبون زنها رو خوب بلده و ترتیب چنتاشونو داده ….كیرشو دوباره تا خایه تو كونم كرد و گفت چنتا نه فقط یكی با تو میشه دوتا اون یكی هم مثل تو كونشو پاره كردم حالا پاشو كیرم خشك شده ساك بزن تا دوباره بگامت!!! كیرشو در آورد و تو دهنم كرد وقتی ساك میزدم محكم به لنبرام میزد جوری كه حسابی سرخ شدن بعد دوباره تو كونم كرد…….. بهم گفت همین جور كه كیرم تو كونته پاهاتو زیر شكمت جمع كن تا بهت بیشتر مسلط بشم ….پاهامو زیر شكمم جمع كردم و به حالت سجده در اومدم ..گفت آها اینطوری بهتره بهش میگن روش سگی….

چند تا ضربه زد و شروع به تلنبه زدن كرد…گفت اون روز كه برای بار اول دیدمت گفتم وقتی میكنمش حسابی انگشتش هم میكنم … همین طور كه اینو میگفت كسمو انگشت میكرد … گفت اون موقعی كه منو دیدی چه حسی نسبت بهم داشتی؟ فكر میكردی یك روز بكنمت؟؟؟ من كه كونم از درد بیحس شده بود ناله ای كردم و گفتم اون موقع خیلی مودب بودی هر چی می خواستم فوری تهیه می كردی من فكر كردم چه جوون با تربیتی هستی اصلا فكر نمی كردم برای حال كردن با من این طوری باشی!!!چند تا تلنبه محكم زد و بعدش كیرشو تا خایه تو كونم كرد و گفت برای گاییدن كونت…..ناله ای كردم و گفتم منظورم همین بود….گفت هیچ وقت فكر نمیكردی این آبدارچی با تربیت بخواد كونت بزاره ….من گفتم معلومه كه نه!!!!كیرشو ثابت تو كونم نگه داشت و گفت خب به نظر تو اون یكی خانم كه من كردم كی بود؟؟ من گفتم لابد كارمند كار گزینی خانم فرهادی بوده!!! كیرشو تكون داد گفت نه من اون پیرزن رو نگاهم نمی كنم چه برسه بكنمش!!!! من خانم نظری رو میكنم!! من گفتم نههههه ! باورم نمیشه اون كه خیلی محجبست ..گفت چرا راستش اگه تورو نمیگاییدم هیچوقت بهت نمی گفتم ولی حالا میخوام با هم آشناتون كنم تا وقتی هردوتونو میكنم با هم لذت ببرم…من گفتم نه این كارو نكن آبروم میره..گفت برای اینكه خجالتت بریزه و با هم دوست هم بشین جلو تو میكنمش تا حال كنی… كیرشو از كونم بیرون كشید و گفت لباساتو بپوش و برو تو كمد قایم شو الان میرم میارمش …. من گفتم ول كن بد میشه آخه من با اون رودرباسی دارم تازه الان فكر كنم كار داشته باشه…اون گفت نه نترس تازه الان وقت نهاری است و اون بیكاره… من به ناچار لباساموپوشیدم و تو كمد رفتم دیدم بعد از 5 دقیقه برگشت خانم نظری هم باهاش بود داشتند با هم حرف میزدند خانم نظری گفتش الان وقت خوبی نیست توچرا اصرار میكنی؟تازه ممكن هست كه شوهرم بیاد دنبالم…..آبدارچی گفت نه نمیاد چون رفته اداره مركزی من پرسیدم… بعد گفت زود باش تا زودتر بری…من باورم نمیشد خانم نظری چادر و مقنعه و مانتوشو درآورد ….عجب هیكلی داشت كمر باریك و باسن بزرگ سینهای لیمویی شروع به خوردن كیر كرد بعد دولا شد به حالت ركوع در اومد اسدآقا هم كیرشو تو كونش فرو برد در همون حالت گفت یادته گفته بودم غیر از تو یكی دیگرو هم مثل تو تو اداره میكنم ..خانم نظری در حالی كه از درد قرمز شده بود و نفس نفس میزد گفت آره یادمه …اسدآقا گفت خوب میخوام امروز آشناتون كنم بعد منو صدا زد و گفت كه بیام بیرون….با تردید بیرون اومدم تا چشم خانم نظری به من افتاد گفت تویی ساسانی!!! تو كه دختر خوبی به نظر میومدی ن بهش گفتم تو هم فكر نمیكردم اینطوری باشی!! اسد آقا گفت بسه دیگه نمیخواد دعوا كنید ..به من گفت بیا جلو میخام وقتی كون اینو میگام كون تورو هم انگشت كنم ..جلو اومدم وخم شدم وقتی اون دستشو تو كونم كرد من هم شروع به لب گرفتن از خانم نظری شدم ..بعد اسد آقا به خانم نظری گفت بیا طاق باز بخواب تا كستو بگام اون هم خوابید و شروع به كس دادن كرد همون طور كه داشت كس میداد از من پرسید نظرت در مورد كیر اسدآقا چیه؟من گفتم هم خیلی كلفته هم دراز… اون گفت ولی این منو اذیت نمیكنه تازه خوشم هم میاد ولی این سیبیلاش لبامو اذیت میكنه!!در همون حال اسد شروع به لب گرفتن از خانم نظری كرد و سیبیلاشو به عمد روی لبای قلوه ای خانم نظری میمالید…………….. بعداز مدتی اسد آقا كیرش رو درآورد و تو دهن من كرد به خانم نظری هم گفت بیاد جلو وكونشو قنبل بكنه وقتی خانم نظری قنبل كرد كیرشو از دهن من بیرون كشید و تو كون اون فرو كرد چند بار كه تلنبه زد دوباره بیرون كشید ودوباره تو دهن من كرد وقتی داشتم ساك میزدم خانم نظری گفت چطوره؟خوشمزست؟ نگاه ملتمسانه ای به اسدآقا انداختم… اسد به من گفت كه حالا تو قنبل بكن بلافاصله كونم را بالا آوردم واسد كیرش را تا خایه تو كونم كرد وموهای خانم نظری را با دست گرفت و سرش را به سمت پایین كشید كیرش را از تو كونم دراورد وتو دهن خانم نظری كرد جوری كه تا حلقش فرو رفت و به سرفه افتاد بعد وقتی اسد كیرشو دراوردخانم نظری اب دهنشو تو صورت من تف كردو گفت مزه كون من هم به همین تلخی بود؟؟ …..بعدش جفتمون قنبل كردیم و اسدآقا یك باركیرشو به من فرو میكرد وبعد دوباره بیرون میكشید و توی سوراخ خانم نظری میكرد چند بار این كار رو ادامه داد بعد گفت صورتتون رو جلو بیارید ما جلو بردیم واون آب كیرشو به صورت جفتمون پاشید!!……

اکتبر 12, 2009 at 3:54 ب.ظ. بیان دیدگاه

اعترافات زنم

همسر بسیار خوشكلی دارم و مدت 10 سال میشه كه با هم زندگی میكنیم در طی این مدت خیلی تلاش كردم كه وادارش كنم در مورد دوران پیش از ازدواجش با من از سكسهایش برام تعریف بكنه چون معتقدم كه زنی به این خوشكلی محاله از دست هر مردی كه تنهاحتی یك مرتبه ببیندش،جان سلامت بدر ببره،چون همنطوری كه گفتم بسیار خوشكل بود.این بود كه مدام بهش میگفتم انچه كه گذشت،گذشت وبایستی ازین ببعد سعی كنه كه به من وفادار بمونه و این یك امر بسیار طبیعیه كه هر زنی قبل از ازدواج با كسان دیگری سكس داشته باشن، این بود كه شبی هنگام گاییدن اولین اعترافشو كرد و چنین برام تعریف كرد و گفت:
اگه یادت باشه اون وقتا كه تازه همدیگه رو شناخته بودیم ولی هنوز به همدیگه اظهار علاقه نكرده بودیم مدتی مریض شدم، یه روز عصر با مادرم رفتیم به مطب دكتر برای معالجه و اون همون روزی بود كه همدیگه رو تو خیابون دیدیم.اونروز دكتر پس از معاینه من، به مامانم گفت كه دختر شما بایستی بستری بشه و مدتی زیر نظر پزشك بمونه..
اون شبو تو بیمارستان موندم طرفای صبح بود كه مامانم بیدار شد تا نمازشو بخونه،مدت زیادی نگذشته بود كه احساس كردم كسی داخل اتاقم شد اول خیال كردم مامانمه ولی بعد زود فهمیدم كه دكتره و برای معاینه من اومده ملافه رو از روم برداشت و دستشو گذاشت رو شكمم و كمی فشار داد. من خجالت كشیدم برای همینم چشام باز نكردم و اون همچنان مشغول كارش بود كه احساس كردم كه دستشو كمی پایین تر برد و نزدیك كسم كرد ، نمیدونستم چكار كنم فریاد بزنم یا اروم باشم چون بلاخره هنوز از نیت دكتر با خبر نبودم، برای همین همونطور اروم موندم تا اینكه سرشو نزدیك صورتم كرد و لبهامو بوسید، دیگه مطمئن بودم كه نیت سویی داره، برای همین چشام بازكردم تا فریاد بكشم كه محكم با دستاش دهنم رو گرفت و زیر گوشم زمزمه كرد:
_اروم باش،و سعی نكن داد و بیداد را بیندازی وگرنه با یه امپول كارتو میسازم .
و من كه خیلی ترسیده بودم كمی اروم شدم و اون مشغول كارش شد و با دستاش با كسم بازی میكرد و من تنها عكس العملم این بود كه رانهایم رو بهم فشار بدم تا شاید بدین وسیله مانع این بشم كه به اسانی كسم رو بمالونه بامید اینكه مامانم سر برسه ، ولی اون دس بردار نبود و همچنان پافشاری میكرد و بادست دیگش پستونامو میمالوند، هنوز چند دقیقه نگذشته بود كه احساس كردم كه كسم پر اب شده و ازین كار دكتر لذت میبرم و كم كم از شدت فشار رانهایم كاستم و كمی شل شدم، دست خودم نبود، دستامو دور كمر دكتر حلقه كردم وبخودم فشارش دادم، دكتر وقتیكه اینو دید اروم كیرشو دراورد و من با دیدن كیرش كلی حشری شدم و نبض كسم بشدت به طپش افتاد، با دستام كیرش و مالوندم بعدش كیرشو نزدیك دهنم كرد و سرشو رو لبام گذاشت و من چندتا نوك زبون بهش زدم، شلوارم كمی پایین كشید و كیرش گذاشت رو كسم و از پایین به بالا رو كسم میمالوندش و با هر حركتش همه بدنم به لرزش درمیومد، از خدا میخواستم كه مامانم سر نرسه،و خوشبختانه نمازای مامانم خیلی طول میكشید و امكان اونو داشت كه تا پایان سكسم با دكتر سر نرسه برای همین بیخیال شدم و با خیال راحت به اف و اوف افتادم ،پیش خودم فكر میكردم چه خوب میشد كیرشو تا ته تو كسم فرو میكرد تو همین خیال بودم كه بی اختیار گفتم فشار بده تا ته، دكتر گفت: مگه پرده نداری.گفتم: دارم ولی پاره ش كن، گفت: نه عزیزم تو هنوز خیلی جوونی و حیفه ازون گذشته عاقبت خوشی نداره و به همین قدر كفایت كن، ولی عوضش چنان حالی بهت بدم كه كیف كنی و كیرش رو همچنان به كسم میمالوند تا اینكه نزدیك بود ابش بیاد بیرون گفت: عزیزم خودت اماده كن ابم داره میاد و ابش را با فشار روی شكمم و بالای كسم ریخت بیرون و با حس كردن اب كیرش روی كسم جیغ كوتاهی كشیدم و ارضا شدم، با یه پارچه استریل شده اب كیرشو از روی شكم و كسم پاك كرد و خودشو جمع و جور كرد و منو بوسید و مشغول معاینه ش شد و اندكی بعد سر و كله ی مامانم پیدا شد، مامانم با دیدن دكتر گفت: اقای دكتر وضع دخترم چطوره؟ و دكتر گفت خیلی عالیه امشبو خوب بهش رسیدیم … و این اولین اعتراف همسرم بود و بعد از اون اعترافش هنگام گاییدنش از كیر دكتر برام تعریف میكرد و میگفت كیرش چندان بزرگ نبود اما چون كیری زیبایی بود و خیلی بهش حال داده چند بار بیاد كیرش خودش و ارضا كرده ، تعریف كردن این ماجرا سراغازی شد برای اعترافات بعدی كه بعد براتون تعریف میكنم. بعد از اون اعتراف همسرم بازم اصرار كردم كه از سكسهای دیگه ش برام تعریف كنه اما اون همچنان زیر بار نمی رفت و مدام میگفت كه سكس با دكتر تنها سكسش بوده ولی من همچنان به تلاشم ادامه دادم تا وادارش كنم كه اعتراف كنه زیرا مصمئن بودم كه سكسهای دیگه یی داشته تا یه روز بلاخره موفق شدم و چنین برام تعریف كرد:
خیلی مدتها پیش قبل از اینكه تورو بشناسم دوستی داشتم كه باهاش رفت و امد خانوادگی داشتیم، دختر بسیار خوشكلی بود و اسمش فریبا بود فریبا گاه گاهی به خونه ما میومد و منم با مامانم گاهی میرفتیم منزل اونها یه روز كه رفته بودیم منزلشون مرد غریبه ای اونجا بود كه از همون اغاز ورودمون مدام منو زیر نظر داشت و با چشمای هیزش انگار داشت منو میخورد منم از این حركت یارو ناراحت شدم و بیش دوستم شكایت كردم و گفتم این مردیكه خیلی هیز تشریف دارن و داره با چشای هیزش منو درستی قورت میده.
فریبا خندید و گفت:این مرتیكه هیز دایی منه و از تو خیلی خوشش اومده و میخاد باهات دوست بشه

همون طورى كه گفتة بودم أعترافات همسرموكه نوشته بودم پاك شده و حالا مجبورم اونو بطور خیلى خلاصه براتون بنویسم:
داستان به اونجا رسیده بود كه فرهاد از طریق خواهرزادش فریبا به همسرم پیغوم داده بود كه خیلى ازش خوشش اومده، اما َََچون فرهاد روى هم رفته جندان جوون تو دل برویى نبوده خانمم بهش جواب رد داده بوده ولى فرهاد بدون توجه به جواب رد همسرم همچنان پافشارى میكرده و بدنبال فرستى میگشته تا بتونه اونو تنهایى گیر بیاره براى همین مرتب به خونه باباش سر میزده، البته هربار با یه بهانه یى، تا بلاخره ترتیب یه گردش خانوادگیو و میدن اونم تو یه منطقه كوهستانى بیرون شهر. روز گردش فرا میرسه و فرهاد با خانواده فریبا و بهمراه خانواده همسرم براه میافتند وقتى كه بدامنه هاى كوه میرسن بساطشونو پهن میكنن و دور هم میشنن، كمى بعد فریبا به بهانه بالا رفتن از كوه و دیدن مناظر طبیعت از بالاى كوه از داییش درخواست میكنه كه اون و زن داداششو با ماشین تا جایى كه بالا میره برسونه و بدنبال اون از همسرم درخواست میكنه كه اونارو همراهى كنه و همسرم بقول خودش كه دنبال فرستى میگشته كه به فرهاد بگه كه دست از سرش برداره، دعوت فریبا رو قبول میكنه و با اونا سوار ماشین میشه، كمى كه بالاتر میرن، فرهاد ماشینو نیگر میداره و پیاده میشن، كه به محض پیاده شدن فریبا و زن داداشش، دور میشن و همسرمو فرهاد تنها میمونن…
خوب ازینجا شو دیگه از زبون همسرم براتون تعریف میكنم:
به محض دور شدن فریباو زن دادشش، فرهاد چند قدمى بمن نزدیك شد و روبروى من قرار گرفت وبا لحنى كه هیجان و اضطراب ازون معلوم بود بمن گفت: خیلى دنبال همچین فرستى میگشتم تا حرف دلمو بهت بگم و ازت درخواست كنم كه به عشقم جواب مثبت بدى، منكه هیچ ازون خوشم نمیومد، بهش گفتم: ولى من ازطریق فریبا جوابمو بهت دادم، دیگه دلیلى نمى بینم كه خودتو بیشتر ازینا معطل كنى و بهتره منو فراموش كنى چون من به هیچ وجه ازت خوشم نمیاد، فرهاد ازین جواب صریح من رنجیده شد و با نارحتى گفت خواهش میكنم اینقدر سنگدل نباش، تو میدونى كه من سخت عاشقتم، براى همین اینقدر سخت میگرى و در پى آن شروع كرد به خواهش كردن و دادن وعد و وعود كه اگه به عشقش پاسخ بدم منو خوشبخت میكنه. منكه از قیافه اون اصلاً خوشم نمیومد( زیرا نه صورت زیبایى داشت نه هیكل متناسبى) همچنان جواب رد میدادم و اون همچنان خواهش میكرد و میگف كه چة شبهایى كه با خیال من بصبح رسونده و اكنون نمیتونه تحمل كنه كه این خیالاتو از سرش بدر كنه و ازم خواهش كرد لااقل براى یكبار هم كه شده مرا درآغوش بگیره و از ته دل منو ببوسه، منكه از فكر درآغوش رفتن و رسیدن لباش رو لبام چندشم میشد به تندى نگاهى بهش انداختم و خواستم روسرش فریاد بكشم كه دیدم فرهاد دستشو بردبطرف زیپ شلوارش و زیپشو پایین آورد و و از لاى زیپش كیرش و دراورد، منكه تا بحال فقط كیر پسر بچه ها رو دیده بودم با دیدن كیر به این بزرگى تو دستاى فرهاد خیلى تعجب كردم و درجاى خود مات و مبهوت موندم كه فرهاد بیشتر خودشو بهم نزدیك كرد و دست منو گرفت و به كیرش نزدیك كرد، كیرشو محكم گرفتم تو دستام خیلى نرم بود معلوم بود هنوز شق نشده بود و كم كم تو دستام داشت سفت میشد بطوریكه دیگه تو دستام جاش نمیشد، كسم پر آب شده بود و پاهام به لرزه دراومده بود بطوریكه نمیتونستم رو پاهام وایستم براى همین آروم رو زمین نشستم و منتظر موندم كه فرهاد چكار میكنه، فرهاد آروم كیرشو به لبهام نزدیك كرد، سر كیرشو بوسیدم و رو پشت دراز كشیدم و یه پامو از شلوارم درآوردم و پاهام ازهم باز كردم، فرهاد با دیدن كسم مثل دیوونه ها شد و با عجله شلوارشو تا زیر زانواش پایین كشید و لاى پاهم قرار گرفت و سركیرشو به چوچولم مالوند و هى قوربون صدقه كسم میرفت، منكه از خود بیخود شده بودم با لبهام، لبهاى درشت اونو میمكیدم، تو همون حالت فرهاد سر كیرشو تو كسم فرو كرد، خیلى حشرى شده بودم، ازش درخواست كردم كیرشو تا ته تو كسم فرو كنه ولى اون قبول نكرد و گفت حیفم میاد كه كستو اینجا جر بدم ، بایستى براى جر دادنش برنامه مفصلى تدارك ببینم البته اونم شب زفاف، ازون گذشتة كس به این كوچكى، كردنش خیلى مشكله(البته تو این قسمت از اعترافات، شاید همسرم دروغ گفته باشه چون من خیلى به زنم شك كردم كه قبل از ازدواج با من پرده شو از دست داده باشه، و احتمالاً توى همون سكسش با فرهاد پرده شو از دست داده و اگه بخاید ماجراى شك كردن به این موضوع بعداً براتون تعریف میكنم ، البته سعى میكنم كه اینو هم اعتراف كنه و بطور مفصل براتون تعریف میكنم) و بدنبال اون سر كیرشو همچنان به كسم میمالوند تا اینكه آبش اومد و با فشار رو كسم ریخت و منكه براى اولین بار بود همچین آبى رو كسم ریخته میشد بلافاصله ارضا شدم…

همسرم بعد از تعریف كردن ماجراى سكسش با فرهاد، ادعا میكرد كه دیگه باكس دیگرى سكس نداشته وهرچند پافشارى میكردم كمتر به خرجش میرفت و اعتراف نمیكرد تا بلاخره یه شب هنگام كردن هوس كردم كه از كون بكنمش، چون كون بسیار گنده و با حالى داشت و تا اون موقع هرگز رازى نشده بود كه از كون بكنمش، و اونشب من خیلى اصرار كردم كه براى یك بار هم كه شده اجازه بده كه از كون بكنمش ولى اون همچنان ممانعت میكرد و در برابر پافشارى من گفت كه خیلى درد داره و نمیتونم تحمل فرو رفتن كیر توى كونم رو بكنم پس خواهش میكنم دست از سرم بردار و با كسم هر كارى میخاى بكن اما فكر كردن كونو از سرت بدر كن، زیرا هرگز نمیتونم تحمل كنم. خوب این حرف خانمم خودش، یه نیمچه اعترافى بود چون من هرگز كونشو نكرده بودم، پس از كجا میدونه كه كردن كون با درد همراهه، حتماً كسى اونو از كون كرده كه اینگونه به درد ،
كون آشنایى داره
بنابرین باز هم پافشارى كردم كه اعتراف بكنه و ازون گذشته بهش یاداور شدم كه یكى از دلایل بزرگى كونش، اینه كه بایستى كون داده باشه كه كونش به این بزرگیه، بلاخره همسرم توى امر واقع قرارگرفت و مجبور به اعتراف شد و بهم قول داد كه یه شب دیگه اعتراف میكنه… همنطورى كه گفتم با اصرار و پافشارى من بلاخره همسرم بازم اعتراف كرد:
یه روز كه با مادرم رفته بودیم خونه فریبا، هنوز یه مدتى ننشسته بودیم كه مامانم به اتفاق مادر فریبا به عیادت یكى از فامیلاى فریبا كه مدتى بود مریض بود و تازگیا از بیمارستان مرخص شده بود رفتند و منو فریبا تو خونه تنها موندیم، و قرار بود كه تنهایمونو با دیدن یه فلیم باحال ویدیویى بسر ببریم ، ولى قبل ازینكه فرست اینو داشته باشیم فیلمو بزاریم ، در حیات به صدا دراومد و فریبا با نارحتى و غرغر كنان رفت كه درو باز كنه، بعد از مدتى فریبا با خوشحالى و با هیجان برگشت و رو بمن كرد و گفت: ببین كى اومده، دایى فرهاداومده و من باشنیدن اسم فرهادو بیاد اوردن ماجراى اون روز خوشحال شدم، از جایم برخاستم و اماده پیشوازىاز اون شدم فرهاد با دیدن من چشماش برقى زد و گفت به به خانوم خانوما هم تشریف دارن و دستشو بطرف من دراز كرد و باهم دستى دادیم و نشست، خوب معلومه بعد از نشستن فرهاد اولین چیزى كه توجه منو بخودش جلب كرد برامدگى كیر بزرگش بود كه از زیر شلوارش بلند شده بود و من بادیدنش بلافاصله كسم پر آب شد و یاد اون روز دوباره در خبالم نقش بست، فرهاد پس ازینكه سراغ مامان فریبا رو گرفت و مطمئن شد كه بجز منو فریبا كسى دیگه تو خونه نیست، با سر اشاره اى به فریبا كرد و فریبا به بهانه پذیرایى از داییش از اتاق بیرون رفت و من مطمئن بودم كه به این زودیا برنمیگرده.فرهاد خودشو بمن نزدیك كرد و گفت: عزیزم بعد از ماجراى اون روز اصلاً استراحتى نداشتم و همه شبا بیاد كس قشنگت چه ها كه نكردم و حالا كه باز بهم رسیدیم، دیگه وقتو بهدر ندیم تا كسى نیومده دست بكار شیم و منكه در برابر كیر بزرگش به هیچ وجه نمیتونستم كوچكترین مقاومتى بكنم آغوشمو براش باز كردم و آماده پذیرایى از فرهاد كیر گنده شدم، فرهاد مرا درآغوش كشید و كمى باهام ور رفت و من كه از خود بیخود شده بودم با عجله از رو شلوارش كیرشو با دستام گرفتم و فشار دادم، بعدش زیپ شلوارشو كشیدم پائین و كیرشو دراوردم و اولین كارى كه كردم سر كیرشو كه پهن بود بوسیدم و بانوك زبونم سوراخ كیرشوازهم باز كردم، فرهاد شلوارك منو كشید پاین و صورتشو گذاشت رو كونم و دماغ گنده شو لابه لاى كونم قرارداد و نفس عمیقى كشید و كلى كونمو بوئید و گفت چه بوى خوبى میده كونت و بعدش گفت ایندفعه رو بایستى از كون بكنمت… و من بیخیال كونمو قلنبه كردم و منتظره كیر فرهاد شدم ، انتظارم زیاد بطول نیانجامید كه سر كیر فرهاد و روی سوراخ كونم احساس كردم ،به محض رسیدن سر كیرش روی سوراخ كونم از خود بیخود شدم و فرهاد با كیرش فشاری به كونم وارد كرد،ولی متآسفانه نتیجه مثبتی نگرفت و كیرش در مقابل كون بهم چسپیده من ناكام ماند، خواستم كمكی بهش بكنم برای همین با هر دو دستام هر دو طرف كونمو گرفتم واز هم وازش كردم تا شاید كیرش تو كونم فرو بره ولی متآسفانه به هیچ وجه فرو نمیرفت، نمیدونستم دلیلش كلفتی كیر فرهاد بود یان تنگی سوراخ كونم، بهر حال كیرش تو نمیرفت تا بلاخره فرهاد با آب دهانش كمی كونمو خیس كرد و كمی هم روی سر كیرش مالوند و سر كیرشو روی سوراخ كونم گذاشت و فشار داد سرش كمی تو رفت ولی با چه حالی از درد چیزد نمونده بود قالب تهی كنم و از شدت درد جون بدم پاهام سست شد و برای یه لحظه خیال كردم پاهام بی حس شده، هرگز نمیدونستم كه كون دادن اینقدر درد داشته باشه برای همین از فرهاد خواهش كردم كه دست نیگر داره و دیگه ادامه نده، فرهاد اینو كه دید دیگه فشار نداد و سر كیرشو همونجا دم سوراخ كونم نگاه داشت و منتظر موند تا بلكه كمی حالم جا بیاد،ازش خواهش كردم كه از خیر كونم بگذره و بره سوراغ كسم ولی فرهاد قبول نكرد و قول داد كاری نمیكنه كه اذیت بشم و به همین قانع میشه كه كیرشو روی سوراخ كونم بذاره و همونطوری كه اون میگفت لذت این كار از لذت كردن كونم كمتر نیست چون همانطوری كه گفتم كونم خیلی بزرگ بود و كیر بزرگ فرهاد لابه لای كون بسیار بزرگم گم میشد، مدتی تو هون حالت باسركیرش به آرومی به سوراخ كونم فشار داد كه یهو احساس كردم كه داره آبش میاد و بلافاصله آبش با فشار روی سوراخ كونم ریخته شد، همونطوریكه آبش میومد احساس كردم كه بر اثر لیز شدن سوراخ كونم و سر كیر فرهاد و فشارهای ارومش روی سوراخ كونم ، خیلی به آسونی سر كیرش تو كونم فرو رفته كه احساس خیلی خوبی بهم دست داد، برای همین از فرهاد خواستم كه كیرشو با فشار تو كونم فرو كنه و فرهاد این كارو كرد و كیرش خیلی آسون تا ته تو كونم فرو رفت و از فرو رفتن كیر باین كلفتی بخودم میبالیدم ، تو دلم میگفتم؛خوب حالا كه كیر فرهاد تو كسم نمیرفت ، بذار كونم لذتشو ببره و فرهاد با هیجان كیرشو فرو میكرد و بیرون میاورد ، چند دقیقه ای به اینكارش ادامه داد و بعدش گفت كه عزیزم بازم ابم داره میاد خودتو آماده كن تا همشو تو كونت خالی كنم و بلافاصله احساس كردم كه آبش توی كونم خالی شد وای چه لذت بخش بود حس خالی شدن آب كیرش توی كونم . مسرم بعد از تعریف كردن ماجراى كون دادنش به فرهاد ادعا میكرد كه دیگه با كس دیگه یى سكس نداشته ولی من مطمئنم كه دروغ میگه و لا اقل پانزده تا بیست سكس دیگه داشته ولى چرا واسم تعریف نمیكنه اینو دیگه نمیدونم ولى با اون شناختى كه از زنم دارم، مطمئنم كه بلاخره مجبور میشه واسم تعریف كنه، مخصوصاًً وقتى میكنمش، كاملاً از خود بیخود میشه و زود بزود شروع میكنه به اعتراف كردن !

میدونم که خانومم 20 یا 30 بار دیگه هم سکس داشته ولی الان که حامله شده نمیتونم خوب بکنمش که اعتراف کنه

برای همتون مخصوصا 4یو داستانیهای های عزیز آرزوی شادکامی میکنم منبع از 4یو داستان

اکتبر 12, 2009 at 3:53 ب.ظ. بیان دیدگاه

خواهر خوب

اسم من حمیده. بیست سالمه. می خوام داستان سکس با خواهرم را براتون تعریف کنم. تعداد اعضای خانواده ما پنج نفره. یه مادر و دو خواهر. سارا که پانزده سالشه و ساناز که هفت سالشه. پدرمون در شهر دیگه ای کار می کنه و هر دوهفته یکبار یک هفته به مرخصی میاد. یک روز که از دانشگاه به خونه اومدم مستقیماً به اتاق بالا (اتاق کامپیوتر) رفتم. یهو دیدم خواهرم هول شد و یک سی دی رو سریع از داخل سی دی رام در آورد و به من سلام کرد. من متوجه موضوع شدم ولی به روی خودم نیاوردم. بعد برای نهار خوردن رفتیم پایین. بعد از خوردن نهار من به اتاق بالا رفتم تا بفهمم موضوع سی دی چی بود. مستقیمآً سر کیف خواهرم رفتم. بعد از کمی گشتن متوجه سی دی مورد نظر شدم. اون رو داخل سی دی رام گذاشتم. حالا فهمیده بودم که خواهر نجیبم چی نگاه می کرد. بله اون زندان زنان نگاه می کرد. حالا از یک طرف نگران بودم و از طرف دیگه یک وسوسه شیطانی منو شادمان می کرد. کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم پایین تا به ظاهر تو اتاقم استراحت کنم و منتظر بمونم تا خواهرم برای خوابیدن بره به اتاق بالا. بعد از نیم ساعت همین اتفاق افتاد و سارا به اتاق بالا رفت. بعد از یک ربع ساعت من به اتاق بالا رفتم. دیدم که سارای خوشگلم به سینه روی تخت خوابیده و یک دامن سیاه بلند و یک پیراهن نارنجی تنشه. من آرام آرام رفتم کنار تخت و نشستم روی زمین و دستمو آروم به کونش نزدیک کردم و آروم روی کونش گذاشتم. وای عجب کون خوش تراشی داشت. یه کم همون طوری به کارم ادامه دادم و همزمان کیرم رو میمالیدم. یه کم پر روتر شدم و دامنش رو بالا آوردم. تا چشمم افتاد به رانهای سفیدش نزدیک بود آبم بیاد ولی جلوی خودم را گرفتم. دامنش رو که بالاتر دادم چشمم افتاد به شورت سفیدی که مدتهای زیادی کس و کون خواهرم را همراهی کرده بود. از روی شورت کون سارا را به آرامی می بوسیدم و نوازش می کردم. بعد از پنج دقیقه از این کار سیر شدم. تصمیم گرفتم شورتش رو کمی پایین بکشم. آروم ناخنهام رو به زیر شورتش بردم و آرام آرام به سمت عقب کشیدم. (البته حدود یک دقیقه طول کشید). شورتش بیش از حد معینی پایین نیامد چون که پاهاش کمی باز بود و اجازه حرکت کردن شورتش را نمیداد. در این موقع یه کم ترسیدم و به خودم گفتم که زیاد جلو رفتی و هر آن ممکنه سارا بیدار بشه. ولی افکار شیطانی می گفت که ادامه بده. اگر هم بیدار شد تهدیدش کن که جریان سی دی را به مامان می گم. در همین فکرها بودم که خواهرم غلتی زد و به پشت خوابید و چشمهاش رو باز کرد. با تعجب گفت حمید اینجا چه کار می کنی؟. و همزمان متوجه پایین آمدن شورتش شد. با صدای بلند گفت: بی شعور احمق چیکار داری می کنی؟. من سریع دستم را جلوی دهنش گذاشتم که صداش رو مامان و ساناز نشنوند و سعی کردم آرومش کنم. همون طوری که دستم جلوی دهنش بود در گوشش گفتم من موضوع سی دی رو می دونم. اگه جیکت در بیاد به مامان همه موضوع را می گویم و رهاش کردم. رفتم در اتاق را قفل کردم و رفتم پیشش. دیدم داره گریه میکنه. گفتم مگه چیه؟. گفت می خوای با من چه کار کنی؟. گفتم نترس عزیزم. خواهر خوبی باش و به من اعتماد کن. و همزمان سرش را روی سینم گذاشتم و آرامش کردم. بعد بغلش کردم و از تخت پایینش گذاشتم و گفتم دستهاتو رو تخت بنداز و کونت را برام بده به طرف بالا. اون هم گوش کرد و دستاشو رو تخت انداخت. من هم بلافاصله دست به کار شدم و شلوار و شورتم را درآوردم و دامنش را بالا زدم و کیرم را به شورتش چسباندم و روش خوابیدم. اشکهای سارا کم کم داشت به لبخند تبدیل می شد و من خوشحال بودم. برگشتم و شورتش را درآوردم و مات و مبهوت به کس سارا که کمی پشمالو بود نگاه می کردم. ناگهان به کسش حمله کردم و شروع به بوسیدن و لیسیدنش کردم. دیگه هر دومون به اوج شهوت رسیده بودیم. خواستم که کیرم رو در کسش فرو کنم. ولی این بار من بر افکار شیطانی غلبه کردم و به خودم گفتم که ارزش بکارت خواهرم بیشتر از اونه که بخواهم برای ارضا شدنم پرده اش را پاره کنم. و بی خیال کس شدم و رفتم به فکر سوراخ کونش. سریع به اتاقم رفتم.(البته شلوارم را پوشیدم) و ژل لیدوکایین را از کمدم برداشتم و سریع به اتاق بالا برگشتم. کمی از ژل را به سوراخ سارا زدم . سارا گفت داداشی این چیه مالیدی بهم؟. گفتم چیزی نیست عزیزم. میخوام دردت نگیره. گفت مگه درد هم داره و همزمان با این حرفش برگشت و یه نگاهی به کیرم کرد و کمی ترسید.(آخه کلفتی کیره من در حدود 5_4 سانت و درازیش حدوده 12 سانته). گفتم نترس سارا جون و ژل لیدوکایین را رو کیرم خالی کردم و یه کم مالوندمش تا بیحس شد. بعد کیرم را آرام آرام داخل سوراخش کردم. ولی ژل کار خودش را روی سوراخ سارا نکرده بود و آخ و اوخش بالا رفت. تا جایی که دهنش را با دستم گرفتم که آبروریزی نکنه و کیرم را آرام داخل سوراخ نازش به حرکت در آوردم . دیدم سارا شروع کرد به گریه کردن و گفت داداش غلط کردم که فیلم سکسی دیدم. اصلاً برو به مامانی بگو …آخ آه….دردم میاد خیلی… وای مامان جون آخ… من هم سرعت ضربه هام را بیشتر کردم و دستم را هم به داخل پیراهنش بردم و سینه بندش را کنار زدم و سینه های کوچیکش را نوازش کردم. بعد از حدود 6_5 دقیقه آبم با تمام فشار داخل کونش ریخته شد. چند دقیقه همون طوری روش بیحال افتادم و بعد بلند شدیم و لباسامون رو پوشیدیم. بهش گفتم:خوب بود؟. گفت: آره ولی به دردش نمی ارزید. گفتم: کم کم عادت می کنی و بیشتر حال میکنی. همون شب دوباره بردمش اتاق بالا و دوباره سرپایی از کون کردمش ولی 6_5 دقیقه بیشتر طول نکشید و زود رفتیم پایین. خواستم ازش قول بگیرم که هر روز بکنمش. ولی قبول نکرد و گفت اگه بخواهیم همین طوری ادامه بدیم مامان شک میکنه. بهتره هر وقت تو خونه تنها شدیم با هم سکس داشته باشیم. من هم بوسش کردم و گفتم چشم خواهر خوبم

اکتبر 12, 2009 at 3:49 ب.ظ. بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


دسته‌ها

  • Blogroll

  • Feeds


    دنبال‌کردن

    هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

    به 42 مشترک دیگر بپیوندید