احسان و ما ما نم

اکتبر 12, 2009 at 3:42 ب.ظ. بیان دیدگاه

احسان و مامانم تو اتاق من بعد از اینکه مهیار مامانم ر و کرد مامان ازم خاست که با یکی دیگه از دوستامم حال کنه.چند نفری رو بهش نشون دادم تا اینکه بالاخره از احسان خوشش اومد.احسان خیلی خجالتی بود وفکر کنم واسه همینم مامان ازش خوشش اومده بود. خلاصه قرارمون مثل همون سابق بود.یعنی من باید میگفتم بیاد خونمون و خودم میرفتم قایم میشدم و مامانمم که بلد بود چیکار کنه. اون روز بعد از ظهر احسان هم مثل مهیار از همه جا بیخبر اومد خونمون و زنگ زد و مامان اتفاقا با چادر رفت دم در و گفت: -علی خونه خالشه.تا چند دقیقه بعد میاد.به من زنگ زد و گفت که شما تشریف میارین.بفرمایین تو. احسان هم اول یه کمی تعارف کرد ولی بعدش اومد تو. از نحوه چادر گذاشتن مامانم خندم گرفته بود چونکه اصلا بلد نبود!!! خلاصه. احسان اومد تو حال نشست و مامان چادرش و برداشت و لباسش خیلی معمولی بود.ولی من میدونستم که زیپ دامنش بازه و هر لحظه امکان داره که دامنش از پاش بیفته! مامان یه استکان چایی واسه احسان آورد و جلوش گذاشت و به بهانه پیدا کردن قندون برگشت و پشتش و به احسان کرد و دولا شد که از زیر میز قندون رو برداره.از دیدن قیافه احسان که چشاش شده بود اندازه کره مریخ داشتم می مردم از خنده.به خصوص که زیپ دامن مامان پایین بود و اینجوری احسان میتونست راحت یه تیکه هایی از شرت مامان رو هم ببینه. مامان قندون رو پیدا کرد و گذاشت رو میز و یه لبخندی زد و رفت تو آشپزخونه. چند ثانیه بعد با یه بسته شیرینی برگشت و فهمید که طرف حسابی اسیر اون صحنه ای شده که دیده.واسه همین شیرینی رو که گذتشت رو میز وقتی اومد که بره با یه حرکت دست و جوری که احسان متوجه نشه کاری کرد که دامنش افتاد پایین. احسان کف کرده بود و مامانم هم مثلا خجالت کشید و ادای دست پاچه ها رو در آورد و اومد که سریع بکشوندش بالا که تکون خورد و افتاد رو زمین و پاهاش رفت هوا. احسان هم بلند شد و رفت طرفش و گفت: -چیزی شد خانوم گرانمایه؟ مامانم نشست رو زمین و گفت: -نه.فقط فکر کنم که یه کمی زانوم خراشیده شد.آخه گرفت به موکت. بعد شروع کرد به مالوندن زانوش. احسان هم بلند شد وعین بچه های خوب گفت: -من بااجازتون برم تو اتاق علی منتظرش بشم. مامانم گفت: -بفرمایین.ببخشین. احسان رفت و بلافاصله بعدش مامان بلند شد و رفت سمت اتاق من و دیدم که اول یه کمی با کسش ور رفت و شرتش و صاف و صوف کرد و برگشت به طرف در انباری که من توش بودم یه چشمکی زد و رفت تو. منم رفتم پشت در و ایستادم به تماشا. مامان رفت تو و به احسان که روی تخت نشسته بود نزدیک شد و گفت: -ببخشین ولی میخاستم بگم که لطفا به علی چیزی راجع به این مساله نگین. احسان هم سرش و تکون داد و گفت: -چشم.حتما.من که چیزی ندیدم خانوم. مامان با یه لحن سکسی گفت: -چیزی ندیدین؟ احسان قاطی کرده بود.مامان ادامه داد: -این همه من خودم و لخت کردم و به خاطرت انداختم رو زمین اونوقت تو هیچی ندیدی؟ خندم گرفته بود. احسان گفت: -به خاطر من؟ مامان گفت: آره.چی فکرد کردی؟علی به من زنگ زد و گفت کار داره و نمی تونه بیاد خونه و به من سپرده بود که ازت معذرت خواهی کنم.ولی مگه من میذارم همچین پسر سکسی ای از دستم بره؟ زبون احسان بند اومده بود. مامان فهمید که باید تیر آخر رو بزنه و گفت: -مگه میذارم یه کیر به این باحالی رو از دست بدم اونم که حالا خودش با پای خودش اومده پیشم که بره تو کسم؟ این کلمه ها احسان و حالی به حالی کردند و من از پشت در قشنگ دیدم که کیر احسان جوری بزرگ شده بود که انگار الان میخاست شلوار جینش و پاره کنه و بزنه بیرون. مامانم هم که این و فهمیده بود دستش و گذاشت رو کیرش و از رو شلوارش شروع کرد باهاش بازی کردن احسان هم حشری شده بود و دستش و گذاشته بود رو پای مامانم و یواش یواش رسید به شرت مامان.مامان هم زیپ شلوار احسان رو آورد پایین و شرتش و زد کنار وکیرش و درآورد.کیر احسان نسبت به مال مهیار خیلی بزرگ بود و من همون لحظه فهمیدم که مامان از خیر کون دادن به احسان گذشته. تا مامانم کیر احسان رو گرفت تو دستاش احسان یه آهی کشید و شروع کرد با سینه های مامانم ور رفتن. بعدش هم لباس مامانم و در آورد و کرست رو داد پایین و شروع کرد ور رفتن و خوردن.پستونای مامان و خیلی محکم فشار می داد و مامانم بعدا گفت خیلی حال کرده اینجوری. مامان هم حال اساسی رو به احسان داد و کیر کندش رو گذاشت تو دهنش و شروع کرد به خیس کردنش. بعدش هم با زیونش رو سر کیرش بازی کرد که احسان خل شده بود و محکم تر پستونای مامان و فشار می داد و می خورد. مامان هم بعدش شروع کرد به ساک زدن و حسابی با کیر گنده این رفیق ما حال کرد.بعدش بلند شد و شرتش و داد پایین و کسش و گرفت جلو دهن احسان.اونم که همچین نعمت بهشتی ای تا اون موقع ندیده بود شروع کرد به لیسیدنش. آه و ناله مامانم بیشتر از هر کسی خود من و حشری میکنه که اون موقع پشت در داشتم با کیرم ور می رفتم. احسان مثل اینکه تو کس خوردن ماهر بود چون مامان تو همون مرحله ارضا شد و من این و از لحن جیغاش میتونم بفهمم. بعد از اینکه حسابی کس مامان خیس شد احسان بلند شد و مامان و برد به دیوار تکیه داد.پای چپ مامان و داد بالا و کیرشو محکم کرد تو کس مامان جوری که من از صدای جیغ مامان کر شدم.بعدا مامان گفت این کار باعث تنگ شدن کس میشه و واسه همین یه کمی درد داره ولی خیلی حال میده. خلاصه احسان همینجور داشت تلمبه میزد و مامان داشت حال می کرد. بعد از یکی دو دقیقه مامان جفت پاهاشو برد پشت احسان و به کمرش قفل کرد و دستاش و حلقه کرد دور گردن احسان و ازش آویزون شد و احسان هم همینطور داشت میکرد تا اینکه نزدیک اومدنش شد و گفت: -آخ.دارم میام دار م میام. و کیرش و در آورد و مامان جلوش زانو زد و کیرش و گرفت تو دستش و شروع کرد براش جلق زدن و زبونش و در آورد و همون لحظه بود که آب کیر احسان زد بیرون و صورت مامانم و از آب کیر خودش سفید کرد

Entry filed under: Uncategorized. Tags: .

زن عمو سهیلا خواهر خوب

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


گاه‌شمار

اکتبر 2009
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر   نوامبر »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  

Most Recent Posts


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 43 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: