اعترافات زنم

اکتبر 12, 2009 at 3:53 ب.ظ. بیان دیدگاه

همسر بسیار خوشكلی دارم و مدت 10 سال میشه كه با هم زندگی میكنیم در طی این مدت خیلی تلاش كردم كه وادارش كنم در مورد دوران پیش از ازدواجش با من از سكسهایش برام تعریف بكنه چون معتقدم كه زنی به این خوشكلی محاله از دست هر مردی كه تنهاحتی یك مرتبه ببیندش،جان سلامت بدر ببره،چون همنطوری كه گفتم بسیار خوشكل بود.این بود كه مدام بهش میگفتم انچه كه گذشت،گذشت وبایستی ازین ببعد سعی كنه كه به من وفادار بمونه و این یك امر بسیار طبیعیه كه هر زنی قبل از ازدواج با كسان دیگری سكس داشته باشن، این بود كه شبی هنگام گاییدن اولین اعترافشو كرد و چنین برام تعریف كرد و گفت:
اگه یادت باشه اون وقتا كه تازه همدیگه رو شناخته بودیم ولی هنوز به همدیگه اظهار علاقه نكرده بودیم مدتی مریض شدم، یه روز عصر با مادرم رفتیم به مطب دكتر برای معالجه و اون همون روزی بود كه همدیگه رو تو خیابون دیدیم.اونروز دكتر پس از معاینه من، به مامانم گفت كه دختر شما بایستی بستری بشه و مدتی زیر نظر پزشك بمونه..
اون شبو تو بیمارستان موندم طرفای صبح بود كه مامانم بیدار شد تا نمازشو بخونه،مدت زیادی نگذشته بود كه احساس كردم كسی داخل اتاقم شد اول خیال كردم مامانمه ولی بعد زود فهمیدم كه دكتره و برای معاینه من اومده ملافه رو از روم برداشت و دستشو گذاشت رو شكمم و كمی فشار داد. من خجالت كشیدم برای همینم چشام باز نكردم و اون همچنان مشغول كارش بود كه احساس كردم كه دستشو كمی پایین تر برد و نزدیك كسم كرد ، نمیدونستم چكار كنم فریاد بزنم یا اروم باشم چون بلاخره هنوز از نیت دكتر با خبر نبودم، برای همین همونطور اروم موندم تا اینكه سرشو نزدیك صورتم كرد و لبهامو بوسید، دیگه مطمئن بودم كه نیت سویی داره، برای همین چشام بازكردم تا فریاد بكشم كه محكم با دستاش دهنم رو گرفت و زیر گوشم زمزمه كرد:
_اروم باش،و سعی نكن داد و بیداد را بیندازی وگرنه با یه امپول كارتو میسازم .
و من كه خیلی ترسیده بودم كمی اروم شدم و اون مشغول كارش شد و با دستاش با كسم بازی میكرد و من تنها عكس العملم این بود كه رانهایم رو بهم فشار بدم تا شاید بدین وسیله مانع این بشم كه به اسانی كسم رو بمالونه بامید اینكه مامانم سر برسه ، ولی اون دس بردار نبود و همچنان پافشاری میكرد و بادست دیگش پستونامو میمالوند، هنوز چند دقیقه نگذشته بود كه احساس كردم كه كسم پر اب شده و ازین كار دكتر لذت میبرم و كم كم از شدت فشار رانهایم كاستم و كمی شل شدم، دست خودم نبود، دستامو دور كمر دكتر حلقه كردم وبخودم فشارش دادم، دكتر وقتیكه اینو دید اروم كیرشو دراورد و من با دیدن كیرش كلی حشری شدم و نبض كسم بشدت به طپش افتاد، با دستام كیرش و مالوندم بعدش كیرشو نزدیك دهنم كرد و سرشو رو لبام گذاشت و من چندتا نوك زبون بهش زدم، شلوارم كمی پایین كشید و كیرش گذاشت رو كسم و از پایین به بالا رو كسم میمالوندش و با هر حركتش همه بدنم به لرزش درمیومد، از خدا میخواستم كه مامانم سر نرسه،و خوشبختانه نمازای مامانم خیلی طول میكشید و امكان اونو داشت كه تا پایان سكسم با دكتر سر نرسه برای همین بیخیال شدم و با خیال راحت به اف و اوف افتادم ،پیش خودم فكر میكردم چه خوب میشد كیرشو تا ته تو كسم فرو میكرد تو همین خیال بودم كه بی اختیار گفتم فشار بده تا ته، دكتر گفت: مگه پرده نداری.گفتم: دارم ولی پاره ش كن، گفت: نه عزیزم تو هنوز خیلی جوونی و حیفه ازون گذشته عاقبت خوشی نداره و به همین قدر كفایت كن، ولی عوضش چنان حالی بهت بدم كه كیف كنی و كیرش رو همچنان به كسم میمالوند تا اینكه نزدیك بود ابش بیاد بیرون گفت: عزیزم خودت اماده كن ابم داره میاد و ابش را با فشار روی شكمم و بالای كسم ریخت بیرون و با حس كردن اب كیرش روی كسم جیغ كوتاهی كشیدم و ارضا شدم، با یه پارچه استریل شده اب كیرشو از روی شكم و كسم پاك كرد و خودشو جمع و جور كرد و منو بوسید و مشغول معاینه ش شد و اندكی بعد سر و كله ی مامانم پیدا شد، مامانم با دیدن دكتر گفت: اقای دكتر وضع دخترم چطوره؟ و دكتر گفت خیلی عالیه امشبو خوب بهش رسیدیم … و این اولین اعتراف همسرم بود و بعد از اون اعترافش هنگام گاییدنش از كیر دكتر برام تعریف میكرد و میگفت كیرش چندان بزرگ نبود اما چون كیری زیبایی بود و خیلی بهش حال داده چند بار بیاد كیرش خودش و ارضا كرده ، تعریف كردن این ماجرا سراغازی شد برای اعترافات بعدی كه بعد براتون تعریف میكنم. بعد از اون اعتراف همسرم بازم اصرار كردم كه از سكسهای دیگه ش برام تعریف كنه اما اون همچنان زیر بار نمی رفت و مدام میگفت كه سكس با دكتر تنها سكسش بوده ولی من همچنان به تلاشم ادامه دادم تا وادارش كنم كه اعتراف كنه زیرا مصمئن بودم كه سكسهای دیگه یی داشته تا یه روز بلاخره موفق شدم و چنین برام تعریف كرد:
خیلی مدتها پیش قبل از اینكه تورو بشناسم دوستی داشتم كه باهاش رفت و امد خانوادگی داشتیم، دختر بسیار خوشكلی بود و اسمش فریبا بود فریبا گاه گاهی به خونه ما میومد و منم با مامانم گاهی میرفتیم منزل اونها یه روز كه رفته بودیم منزلشون مرد غریبه ای اونجا بود كه از همون اغاز ورودمون مدام منو زیر نظر داشت و با چشمای هیزش انگار داشت منو میخورد منم از این حركت یارو ناراحت شدم و بیش دوستم شكایت كردم و گفتم این مردیكه خیلی هیز تشریف دارن و داره با چشای هیزش منو درستی قورت میده.
فریبا خندید و گفت:این مرتیكه هیز دایی منه و از تو خیلی خوشش اومده و میخاد باهات دوست بشه

همون طورى كه گفتة بودم أعترافات همسرموكه نوشته بودم پاك شده و حالا مجبورم اونو بطور خیلى خلاصه براتون بنویسم:
داستان به اونجا رسیده بود كه فرهاد از طریق خواهرزادش فریبا به همسرم پیغوم داده بود كه خیلى ازش خوشش اومده، اما َََچون فرهاد روى هم رفته جندان جوون تو دل برویى نبوده خانمم بهش جواب رد داده بوده ولى فرهاد بدون توجه به جواب رد همسرم همچنان پافشارى میكرده و بدنبال فرستى میگشته تا بتونه اونو تنهایى گیر بیاره براى همین مرتب به خونه باباش سر میزده، البته هربار با یه بهانه یى، تا بلاخره ترتیب یه گردش خانوادگیو و میدن اونم تو یه منطقه كوهستانى بیرون شهر. روز گردش فرا میرسه و فرهاد با خانواده فریبا و بهمراه خانواده همسرم براه میافتند وقتى كه بدامنه هاى كوه میرسن بساطشونو پهن میكنن و دور هم میشنن، كمى بعد فریبا به بهانه بالا رفتن از كوه و دیدن مناظر طبیعت از بالاى كوه از داییش درخواست میكنه كه اون و زن داداششو با ماشین تا جایى كه بالا میره برسونه و بدنبال اون از همسرم درخواست میكنه كه اونارو همراهى كنه و همسرم بقول خودش كه دنبال فرستى میگشته كه به فرهاد بگه كه دست از سرش برداره، دعوت فریبا رو قبول میكنه و با اونا سوار ماشین میشه، كمى كه بالاتر میرن، فرهاد ماشینو نیگر میداره و پیاده میشن، كه به محض پیاده شدن فریبا و زن داداشش، دور میشن و همسرمو فرهاد تنها میمونن…
خوب ازینجا شو دیگه از زبون همسرم براتون تعریف میكنم:
به محض دور شدن فریباو زن دادشش، فرهاد چند قدمى بمن نزدیك شد و روبروى من قرار گرفت وبا لحنى كه هیجان و اضطراب ازون معلوم بود بمن گفت: خیلى دنبال همچین فرستى میگشتم تا حرف دلمو بهت بگم و ازت درخواست كنم كه به عشقم جواب مثبت بدى، منكه هیچ ازون خوشم نمیومد، بهش گفتم: ولى من ازطریق فریبا جوابمو بهت دادم، دیگه دلیلى نمى بینم كه خودتو بیشتر ازینا معطل كنى و بهتره منو فراموش كنى چون من به هیچ وجه ازت خوشم نمیاد، فرهاد ازین جواب صریح من رنجیده شد و با نارحتى گفت خواهش میكنم اینقدر سنگدل نباش، تو میدونى كه من سخت عاشقتم، براى همین اینقدر سخت میگرى و در پى آن شروع كرد به خواهش كردن و دادن وعد و وعود كه اگه به عشقش پاسخ بدم منو خوشبخت میكنه. منكه از قیافه اون اصلاً خوشم نمیومد( زیرا نه صورت زیبایى داشت نه هیكل متناسبى) همچنان جواب رد میدادم و اون همچنان خواهش میكرد و میگف كه چة شبهایى كه با خیال من بصبح رسونده و اكنون نمیتونه تحمل كنه كه این خیالاتو از سرش بدر كنه و ازم خواهش كرد لااقل براى یكبار هم كه شده مرا درآغوش بگیره و از ته دل منو ببوسه، منكه از فكر درآغوش رفتن و رسیدن لباش رو لبام چندشم میشد به تندى نگاهى بهش انداختم و خواستم روسرش فریاد بكشم كه دیدم فرهاد دستشو بردبطرف زیپ شلوارش و زیپشو پایین آورد و و از لاى زیپش كیرش و دراورد، منكه تا بحال فقط كیر پسر بچه ها رو دیده بودم با دیدن كیر به این بزرگى تو دستاى فرهاد خیلى تعجب كردم و درجاى خود مات و مبهوت موندم كه فرهاد بیشتر خودشو بهم نزدیك كرد و دست منو گرفت و به كیرش نزدیك كرد، كیرشو محكم گرفتم تو دستام خیلى نرم بود معلوم بود هنوز شق نشده بود و كم كم تو دستام داشت سفت میشد بطوریكه دیگه تو دستام جاش نمیشد، كسم پر آب شده بود و پاهام به لرزه دراومده بود بطوریكه نمیتونستم رو پاهام وایستم براى همین آروم رو زمین نشستم و منتظر موندم كه فرهاد چكار میكنه، فرهاد آروم كیرشو به لبهام نزدیك كرد، سر كیرشو بوسیدم و رو پشت دراز كشیدم و یه پامو از شلوارم درآوردم و پاهام ازهم باز كردم، فرهاد با دیدن كسم مثل دیوونه ها شد و با عجله شلوارشو تا زیر زانواش پایین كشید و لاى پاهم قرار گرفت و سركیرشو به چوچولم مالوند و هى قوربون صدقه كسم میرفت، منكه از خود بیخود شده بودم با لبهام، لبهاى درشت اونو میمكیدم، تو همون حالت فرهاد سر كیرشو تو كسم فرو كرد، خیلى حشرى شده بودم، ازش درخواست كردم كیرشو تا ته تو كسم فرو كنه ولى اون قبول نكرد و گفت حیفم میاد كه كستو اینجا جر بدم ، بایستى براى جر دادنش برنامه مفصلى تدارك ببینم البته اونم شب زفاف، ازون گذشتة كس به این كوچكى، كردنش خیلى مشكله(البته تو این قسمت از اعترافات، شاید همسرم دروغ گفته باشه چون من خیلى به زنم شك كردم كه قبل از ازدواج با من پرده شو از دست داده باشه، و احتمالاً توى همون سكسش با فرهاد پرده شو از دست داده و اگه بخاید ماجراى شك كردن به این موضوع بعداً براتون تعریف میكنم ، البته سعى میكنم كه اینو هم اعتراف كنه و بطور مفصل براتون تعریف میكنم) و بدنبال اون سر كیرشو همچنان به كسم میمالوند تا اینكه آبش اومد و با فشار رو كسم ریخت و منكه براى اولین بار بود همچین آبى رو كسم ریخته میشد بلافاصله ارضا شدم…

همسرم بعد از تعریف كردن ماجراى سكسش با فرهاد، ادعا میكرد كه دیگه باكس دیگرى سكس نداشته وهرچند پافشارى میكردم كمتر به خرجش میرفت و اعتراف نمیكرد تا بلاخره یه شب هنگام كردن هوس كردم كه از كون بكنمش، چون كون بسیار گنده و با حالى داشت و تا اون موقع هرگز رازى نشده بود كه از كون بكنمش، و اونشب من خیلى اصرار كردم كه براى یك بار هم كه شده اجازه بده كه از كون بكنمش ولى اون همچنان ممانعت میكرد و در برابر پافشارى من گفت كه خیلى درد داره و نمیتونم تحمل فرو رفتن كیر توى كونم رو بكنم پس خواهش میكنم دست از سرم بردار و با كسم هر كارى میخاى بكن اما فكر كردن كونو از سرت بدر كن، زیرا هرگز نمیتونم تحمل كنم. خوب این حرف خانمم خودش، یه نیمچه اعترافى بود چون من هرگز كونشو نكرده بودم، پس از كجا میدونه كه كردن كون با درد همراهه، حتماً كسى اونو از كون كرده كه اینگونه به درد ،
كون آشنایى داره
بنابرین باز هم پافشارى كردم كه اعتراف بكنه و ازون گذشته بهش یاداور شدم كه یكى از دلایل بزرگى كونش، اینه كه بایستى كون داده باشه كه كونش به این بزرگیه، بلاخره همسرم توى امر واقع قرارگرفت و مجبور به اعتراف شد و بهم قول داد كه یه شب دیگه اعتراف میكنه… همنطورى كه گفتم با اصرار و پافشارى من بلاخره همسرم بازم اعتراف كرد:
یه روز كه با مادرم رفته بودیم خونه فریبا، هنوز یه مدتى ننشسته بودیم كه مامانم به اتفاق مادر فریبا به عیادت یكى از فامیلاى فریبا كه مدتى بود مریض بود و تازگیا از بیمارستان مرخص شده بود رفتند و منو فریبا تو خونه تنها موندیم، و قرار بود كه تنهایمونو با دیدن یه فلیم باحال ویدیویى بسر ببریم ، ولى قبل ازینكه فرست اینو داشته باشیم فیلمو بزاریم ، در حیات به صدا دراومد و فریبا با نارحتى و غرغر كنان رفت كه درو باز كنه، بعد از مدتى فریبا با خوشحالى و با هیجان برگشت و رو بمن كرد و گفت: ببین كى اومده، دایى فرهاداومده و من باشنیدن اسم فرهادو بیاد اوردن ماجراى اون روز خوشحال شدم، از جایم برخاستم و اماده پیشوازىاز اون شدم فرهاد با دیدن من چشماش برقى زد و گفت به به خانوم خانوما هم تشریف دارن و دستشو بطرف من دراز كرد و باهم دستى دادیم و نشست، خوب معلومه بعد از نشستن فرهاد اولین چیزى كه توجه منو بخودش جلب كرد برامدگى كیر بزرگش بود كه از زیر شلوارش بلند شده بود و من بادیدنش بلافاصله كسم پر آب شد و یاد اون روز دوباره در خبالم نقش بست، فرهاد پس ازینكه سراغ مامان فریبا رو گرفت و مطمئن شد كه بجز منو فریبا كسى دیگه تو خونه نیست، با سر اشاره اى به فریبا كرد و فریبا به بهانه پذیرایى از داییش از اتاق بیرون رفت و من مطمئن بودم كه به این زودیا برنمیگرده.فرهاد خودشو بمن نزدیك كرد و گفت: عزیزم بعد از ماجراى اون روز اصلاً استراحتى نداشتم و همه شبا بیاد كس قشنگت چه ها كه نكردم و حالا كه باز بهم رسیدیم، دیگه وقتو بهدر ندیم تا كسى نیومده دست بكار شیم و منكه در برابر كیر بزرگش به هیچ وجه نمیتونستم كوچكترین مقاومتى بكنم آغوشمو براش باز كردم و آماده پذیرایى از فرهاد كیر گنده شدم، فرهاد مرا درآغوش كشید و كمى باهام ور رفت و من كه از خود بیخود شده بودم با عجله از رو شلوارش كیرشو با دستام گرفتم و فشار دادم، بعدش زیپ شلوارشو كشیدم پائین و كیرشو دراوردم و اولین كارى كه كردم سر كیرشو كه پهن بود بوسیدم و بانوك زبونم سوراخ كیرشوازهم باز كردم، فرهاد شلوارك منو كشید پاین و صورتشو گذاشت رو كونم و دماغ گنده شو لابه لاى كونم قرارداد و نفس عمیقى كشید و كلى كونمو بوئید و گفت چه بوى خوبى میده كونت و بعدش گفت ایندفعه رو بایستى از كون بكنمت… و من بیخیال كونمو قلنبه كردم و منتظره كیر فرهاد شدم ، انتظارم زیاد بطول نیانجامید كه سر كیر فرهاد و روی سوراخ كونم احساس كردم ،به محض رسیدن سر كیرش روی سوراخ كونم از خود بیخود شدم و فرهاد با كیرش فشاری به كونم وارد كرد،ولی متآسفانه نتیجه مثبتی نگرفت و كیرش در مقابل كون بهم چسپیده من ناكام ماند، خواستم كمكی بهش بكنم برای همین با هر دو دستام هر دو طرف كونمو گرفتم واز هم وازش كردم تا شاید كیرش تو كونم فرو بره ولی متآسفانه به هیچ وجه فرو نمیرفت، نمیدونستم دلیلش كلفتی كیر فرهاد بود یان تنگی سوراخ كونم، بهر حال كیرش تو نمیرفت تا بلاخره فرهاد با آب دهانش كمی كونمو خیس كرد و كمی هم روی سر كیرش مالوند و سر كیرشو روی سوراخ كونم گذاشت و فشار داد سرش كمی تو رفت ولی با چه حالی از درد چیزد نمونده بود قالب تهی كنم و از شدت درد جون بدم پاهام سست شد و برای یه لحظه خیال كردم پاهام بی حس شده، هرگز نمیدونستم كه كون دادن اینقدر درد داشته باشه برای همین از فرهاد خواهش كردم كه دست نیگر داره و دیگه ادامه نده، فرهاد اینو كه دید دیگه فشار نداد و سر كیرشو همونجا دم سوراخ كونم نگاه داشت و منتظر موند تا بلكه كمی حالم جا بیاد،ازش خواهش كردم كه از خیر كونم بگذره و بره سوراغ كسم ولی فرهاد قبول نكرد و قول داد كاری نمیكنه كه اذیت بشم و به همین قانع میشه كه كیرشو روی سوراخ كونم بذاره و همونطوری كه اون میگفت لذت این كار از لذت كردن كونم كمتر نیست چون همانطوری كه گفتم كونم خیلی بزرگ بود و كیر بزرگ فرهاد لابه لای كون بسیار بزرگم گم میشد، مدتی تو هون حالت باسركیرش به آرومی به سوراخ كونم فشار داد كه یهو احساس كردم كه داره آبش میاد و بلافاصله آبش با فشار روی سوراخ كونم ریخته شد، همونطوریكه آبش میومد احساس كردم كه بر اثر لیز شدن سوراخ كونم و سر كیر فرهاد و فشارهای ارومش روی سوراخ كونم ، خیلی به آسونی سر كیرش تو كونم فرو رفته كه احساس خیلی خوبی بهم دست داد، برای همین از فرهاد خواستم كه كیرشو با فشار تو كونم فرو كنه و فرهاد این كارو كرد و كیرش خیلی آسون تا ته تو كونم فرو رفت و از فرو رفتن كیر باین كلفتی بخودم میبالیدم ، تو دلم میگفتم؛خوب حالا كه كیر فرهاد تو كسم نمیرفت ، بذار كونم لذتشو ببره و فرهاد با هیجان كیرشو فرو میكرد و بیرون میاورد ، چند دقیقه ای به اینكارش ادامه داد و بعدش گفت كه عزیزم بازم ابم داره میاد خودتو آماده كن تا همشو تو كونت خالی كنم و بلافاصله احساس كردم كه آبش توی كونم خالی شد وای چه لذت بخش بود حس خالی شدن آب كیرش توی كونم . مسرم بعد از تعریف كردن ماجراى كون دادنش به فرهاد ادعا میكرد كه دیگه با كس دیگه یى سكس نداشته ولی من مطمئنم كه دروغ میگه و لا اقل پانزده تا بیست سكس دیگه داشته ولى چرا واسم تعریف نمیكنه اینو دیگه نمیدونم ولى با اون شناختى كه از زنم دارم، مطمئنم كه بلاخره مجبور میشه واسم تعریف كنه، مخصوصاًً وقتى میكنمش، كاملاً از خود بیخود میشه و زود بزود شروع میكنه به اعتراف كردن !

میدونم که خانومم 20 یا 30 بار دیگه هم سکس داشته ولی الان که حامله شده نمیتونم خوب بکنمش که اعتراف کنه

برای همتون مخصوصا 4یو داستانیهای های عزیز آرزوی شادکامی میکنم منبع از 4یو داستان

Entry filed under: Uncategorized. Tags: .

خواهر خوب آبدارچی شرکت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


گاه‌شمار

اکتبر 2009
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر   نوامبر »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  

Most Recent Posts


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 47 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: